تبليغاتX
حقانیت ولایت امیر المومنین

 

 

حقانیت ولایت امیر المومنین
حقانیت ولایت امیر المومنین



بسمه تعالی

چرا بايد حادثه عاشورا را گرامى بداريم؟

چرا بايد خاطره حادثه اى را كه 1360 سال پيش اتفاق افتاده است، زنده كرد و مراسمى به ياد آن خاطره برگزار كرد؟ اين رويداد جريانى تاريخى بوده است كه زمان آن گذشته است؛ تلخ يا شيرين، هر چه بوده است آثار آن تمام شده است. چرا بايد بعد از گذشت نزديك به چهارده قرن، ياد آن جريان و آن حادثه را زنده نگه داريم و مراسمى براى آن بر پا داريم؟

پاسخ اين سؤال، چندان مشكل نيست. براى اين كه به سادگى مى‌توان به هر نوجوانى تفهيم كرد كه حوادث گذشته هر جامعه مى‌تواند در سرنوشت و آينده آن جامعه آثار عظيمى داشته باشد. تجديد آن خاطره ها در واقع نوعى بازنگرى و بازسازى آن حادثه است، تا مردم از آن جريان استفاده كنند. اگر حادثه مفيدى بوده است و در جاى خود منشأ آثار و بركاتى به شمار مى‌رفته است، بازنگرى و بازسازى آن نيز مى‌تواند مراتبى از آن بركات را داشته باشد.

علاوه بر اين، در همه جوامع انسانى مرسوم است كه به نوعى، از حوادث گذشته خود ياد مى‌كنند؛ آن ها را بزرگ شمرده و به آن ها احترام مى‌گذارند. خواه مربوط به اشخاصى باشد كه در پيشرفت جامعه خود مؤثر بوده اند، نظير دانشمندان و مخترعان، و خواه مربوط به كسانى  باشد كه از جنبه سياسى و اجتماعى، در رهايى ملت خود نقش مؤثرى داشته اند و قهرمان ملى بوده اند. همه عقلاى عالم براى اين گونه شخصيت ها آيين هاى بزرگداشتى را منظور مى‌كنند. اين كار بر اساس يكى از مقدس ترين خواسته هاى فطرى است كه خدا در نهاد همه انسان ها قرار داده است، و از آن به «حس حق شناسى» تعبير مى‌كنيم. لذا اين خواسته فطرى همه انسان ها است كه در برابر كسانى كه به آن ها خدمت كرده اند حق شناسى و شكرگزارى كنند، آنان را به خاطر داشته باشند و به ايشان احترام بگذارند. علاوه بر اين، ياد آن خاطره ها، در صورتى كه در سعادت جامعه تأثيرى داشته، مى‌تواند عامل مؤثر ديگرى را در زمان بيان خاطره ها بيافريند. در اين صورت، گويا خود آن حادثه تجديد مى‌شود.

 

 

 

 

 

 

از آن جا كه معتقديم حادثه عاشورا حادثه عظيمى در تاريخ اسلام بوده است، و نقش تعيين كننده اى در سعادت مسلمان ها و روشن شدن راه هدايت مردم داشته است، اين حادثه در نظر ما بسيار ارزشمند است. لذا بزرگداشت و بازسازى اين حادثه و به خاطر آوردن آن، موجب مى‌گردد تا بتوانيم از بركات آن در جامعه امروز نيز استفاده كنيم. اين جواب را به طور كلى مى‌توان در مقابل سؤال نوجوان ها ارائه داد و آنان را قانع كرد كه زنده نگه داشتن ياد بعضى از خاطره ها و بازسازى برخى از حوادث كه در گذشته اتفاق افتاده است، كار عاقلانه اى است، و ممكن است منافع و مصالحى را براى جامعه تأمين كند. همان طور كه اصل آن حادثه تأثير مفيدى در جامعه آن روز داشته، تجديد خاطره و بازسازى آن نيز مى‌تواند آثارى متناسب با خود داشته باشد. در پاسخ به سؤال اول كه «چرا بايد ياد عاشورا را زنده نگه بداريم؟» به همين اندازه بسنده مى‌كنيم.

چرا براى بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفتگو اكتفا نمى‌شود؟

سؤال دومى كه از تحليل آن سؤال كلى به دست مى‌آيد اين است كه زنده نگه داشتن ياد عاشورا فقط منحصر به اين نيست كه انسان سينه زنى و گريه كند، شهر را سياه پوش كند، مردم تا نيمه هاى شب به عزادارى بپردازند و حتى گاهى روزها كار و زندگى خود را تعطيل كنند؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين امور ضررهاى اقتصادى به دنبال دارد. در حالى كه ممكن است اين خاطره ها به گونه اى تجديد شود كه ضررهاى اقتصادى و اجتماعى كم ترى داشته باشد. اين سؤال را بر اساس اين فرض به اين صورت مطرح مى‌كنم كه روحيه بسيارى از مردم  با مسائل اقتصادى و مادى بيش تر سازگار است و مردم به اين مسائل بيش تر توجه دارند. در اين صورت آنان حوادث را بر اثر منافع يا ضررهاى مادى و اقتصادى ارزيابى مى‌كنند. نوجوانى را فرض مى‌كنيم كه هنوز تربيت دينى كاملى نيافته است. ممكن است اين سؤال به ذهن او بيايد كه انجام اين قبيل امور ضررهاى اقتصادى در پى دارد. توليد كم مى‌شود، وقت اشخاص گرفته مى‌شود، هنگامى كه مردم تا نيمه شب عزادارى مى‌كنند، روز بعد توان كار كردن ندارند. دو ماه جامعه بايد نوعى سستى و رخوت را بپذيرد، براى اين كه ياد اين حادثه زنده داشته شود. در حالى كه راههاى ديگرى نيز براى بزرگداشت واقعه عاشورا وجود دارد. مثلاً جلسات بحث، ميزگرد يا سمينارهايى ترتيب داده شود، و با تماشاى بحث و گفتگو خاطره اين حادثه براى مردم تجديد شود. ديگر دو ماه عزادارى و گريه كردن و بر سر و سينه زدن، چرا بايد صورت پذيرد؟ حتى اگر يك مجلس كافى نيست، مى‌توان مجالس متعدد، كنفرانس و كنگره بر پا كرد. مگر زنده نگه داشتن يك خاطره صرفاً به اين است كه مردم بر سر و سينه بزنند و خود را اذيت كنند؟

بعد از اين كه پذيرفتيم زنده داشتن ياد عاشورا و حسين بن على(عليه السلام) براى ما مفيد است و در جامعه ما اثر مطلوب دارد، سؤال دوم اين است كه چرا اين بزرگداشت بايد به اين شكل صورت بگيرد؟ در تمام دنيا هنگامى كه مى‌خواهند از بزرگان خود به بزرگى ياد كنند، مراسمى تشكيل مى‌دهند، بحث و گفتگو برگزار مى‌كنند؛ اما چرا مراسم بزرگداشت عاشورا بايد به اين شكل باشد؟

جواب اين سؤال تا حدودى از سؤال اول پيچيده تر است. جواب اين است كه البته بحث درباره شخصيت سيدالشهداء(عليه السلام) ، تشكيل ميزگردها، كنفرانس ها، سخنرانى ها، نوشتن مقالات و امثال اين قبيل كارهاى فرهنگى، علمى و تحقيقات، بسيار مفيد و لازم است. و البته در جامعه ما نيز انجام مى‌شود و به بركت نام سيدالشهداء(عليه السلام) و عزادارى آن حضرت، بحث، گفتگو و تحقيقات زيادى پيرامون اين امور صورت مى‌گيرد و مردم نيز معارف را فرامى‌گيرند. اين فعاليت ها به جاى خود لازم است، اما آيا براى اين كه ما از حادثه عاشورا بهره بردارى كامل كنيم، اين اقدامات كافى است؟ يا اين كه امور ديگرى نيز مثل همين عزادارى ها به جاى خود لازم است؟ جواب دادن به اين سؤال متوقف بر اين است كه ما نظرى روان شناسانه به انسان بيندازيم و ببينيم عواملى كه در رفتار آگاهانه ما مؤثر است فقط عامل شناختى و معرفت است يا عوامل ديگرى هم در شكل دادن رفتارهاى اجتماعى ما موثر است.

هنگامى كه در رفتارهاى خود دقت كنيم درمى‌يابيم كه در رفتارهاى ما دست كم دو دسته از عوامل نقش اساسى ايفا مى‌كنند. يك دسته عوامل شناختى، كه موجب مى‌شود انسان مطلبى را بفهمد و بپذيرد. طبعاً مطلب مورد نظر از هر مقوله اى كه باشد، متناسب با آن از استدلال عقلى، تجربى و يا راههاى ديگر استفاده مى‌شود. قطعاً شناخت در رفتار ما تأثير زيادى دارد، اما يگانه عامل مؤثر نيست. عوامل ديگرى هم هستند كه شايد تأثير آن ها در رفتار ما بيش تر از شناخت باشد. اين عوامل را به طور كلى انگيزه ها، و به تعبيرات ديگرى احساسات و عواطف، تمايلات، گرايش ها، ميل ها، غرائز و عواطف مى‌نامند. اين ها سلسله اى از عوامل درونى و روانى است كه در رفتار ما مؤثر است. هرگاه شما رفتار خود را تحليل كنيد، خواه رفتار مربوط به زندگى فردى شما باشد، و خواه رفتار خانوادگى، رفتار اجتماعى، يا رفتار سياسى شما باشد، مى‌بينيد عامل اصلى كه شما را به انجام آن رفتار واداشته است همين عوامل تحريك كننده و برانگيزاننده است. مرحوم شهيد استاد مطهرى در اين مورد تشبيهى داشتند. ايشان رفتار انسان را به خودرو تشبيه مى‌كردند. يك خودرو براى حركت به دو عامل نيازمند است. عاملى كه انرژى مكانيكى را در خودرو توليد كند، تا خودرو به كمك آن بتواند حركت كند. غير از انرژى مكانيكى، يك خودرو بايد چراغ هم داشته باشد تا راه را بنماياند و خودرو داخل دست انداز و گودال و پرتگاه نيفتد. اگر در محيط تاريكى موتور خودرو خيلى خوب كار كند و انرژى مكانيكى هم توليد كند، اما راه را نبينيم، ممكن است با خطرهاى بسيار جدى مواجه شويم. ممكن است تصادفاتى روى دهد كه به قيمت جان راننده و سرنشينان تمام شود. پس خودرو بايد علاوه بر داشتن سوخت براى توليد انرژى مكانيكى، چراغ هم داشته باشد تا راه را به ما بنماياند. همچنين وجود انسان هم به دو نوع عامل نيازمند است. عاملى بايد در درون ما باشد تا ما را برانگيزاند. بايد براى هر كارى ميلى داشته باشيم تا آن كار را انجام دهيم. بايد شور و شوقى نسبت به انجام آن كار پيدا كنيم، علاقه اى نسبت به آن كار داشته باشيم تا بر انجام آن اقدام كنيم. و ديگر اين كه بايد بدانيم به چه دليل بايد اين كار را انجام دهيم؟ اين كار، براى ما چه فايده اى دارد؟ و چگونه بايد آن را انجام دهيم؟ مواردى از اين قبيل از جمله عوامل شناختى است. اين عوامل را بايد به دقت مورد مطالعه قرار داد و از طريق تجربه يا استدلال فرا گرفت. لازم است با مراجعه به منابع، متناسب با كارى كه مى‌خواهيم انجام دهيم شناختهاى لازم را به دست آوريم. اما فقط شناختْ كافى نيست تا ما را به حركت درآورد.

 

 

 

 

 

عامل روانى ديگرى نياز داريم تا ما را به سوى كار برانگيزاند و به طرف انجام كار سوق دهد. اين گونه عوامل را انگيزه هاى روانى مى‌نامند. اسم هاى ديگرى هم دارد؛ سائقه، احساسات و عواطف و مانند آنها. اين عوامل در مجموع، ميل به حركت را در انسان به وجود مى‌آورد، عشق به انجام كار را ايجاد مى‌كند، و شور و هيجان به وجود مى‌آورد. تا اين عوامل نباشد كار انجام نمى‌گيرد. حتى اگر انسان به يقين بداند كه فلان ماده غذايى براى بدن او مفيد است، اما تا اشتها نداشته باشد و يا تا اشتهاى او تحريك نشود، به سراغ خوردن آن غذا نمى‌رود. اگر فرضاً اشتهاى كسى كور شود، و يا به بيمارى مبتلا شود كه اشتها پيدا نكند، هر چه به او بگويند كه اين ماده غذايى براى بدن او خيلى مفيد است، تمايلى به خوردن آن پيدا نمى‌كند؛ پس غير از آن دانستن بايد اين ميل و انگيزه نيز در درون انسان باشد. مسائل اجتماعى و سياسى هم همين حكم را دارد. هر چه شخص بداند فلان حركت اجتماعى خوب و مفيد است، تا انگيزه اى براى انجام آن حركت نداشته باشد حركتى انجام نمى‌دهد. مى‌گويد قبول دارم كه انجام آن خوب است، اما من بايد انگيزه اى داشته باشم، عاملى بايد مرا به حركت درآورد تا آن كار را انجام دهم.

حال، بعد از اين كه پذيرفتيم براى حركت هاى آگاهانه و رفتارهاى انسانى دو دسته عوامل شناختى و انگيزشى يا عواطف و احساسات لازم است و بعد از اين كه دانستيم حركت سيدالشهداء(عليه السلام) چه نقش مهمى در سعادت انسان ها داشته است، متوجه خواهيم شد اين شناخت خود به خود براى ما حركت آفرين نمى‌شود. هنگامى دانستن و به ياد آوردن آن خاطره ها ما را به كارى مشابه كار امام(عليه السلام) و به پيمودن راه او وا مى‌دارد كه در ما نيز انگيزه اى به وجود آيد و بر اساس آن، ما هم دوست داشته باشيم آن كار را انجام دهيم. خودِ شناخت، اين ميل را ايجاد نمى‌كند؛ بلكه بايد عواطف ما تحريك شود و احساسات ما برانگيخته شود تا اين كه ما هم بخواهيم كارى مشابه كار او انجام دهيم. پس تحقق چنين امرى نيازمند دو دسته از عوامل است. جلسات بحث و گفتگو و سخنرانى ها مى‌تواند آن بخش اول را تأمين كند، يعنى شناخت لازم را به ما بدهد. اما عامل ديگرى هم براى تقويت احساسات و عواطف لازم داريم، البته خود شناخت، يادآورى و مطالعه يك رويداد مى‌تواند نقشى داشته باشد، اما نقش اساسى را چيزهايى ايفا مى‌كند كه تأثير مستقيمى بر احساسات و عواطف ما داشته باشد.

هنگامى كه صحنه اى بازسازى مى‌شود و انسان از نزديك به آن صحنه مى‌نگرد، اين مشاهده با هنگامى كه انسان بشنود چنين جريانى واقع شده، يا اين كه فقط بداند چنين حادثه اى اتفاق افتاده است، بسيار تفاوت دارد. خود شما مى‌توانيد اين نكته را در زندگى خود تجربه كنيد. چيزى را كه مطلع شديد انجام شده، يا انجام مى‌شود، اما وقوع آن را نديده ايد، تأثير آن نسبت به زمانى كه به چشم خودتان ديده ايد كه آن حادثه واقع شده، تفاوت زيادى خواهد داشت. همه ما مى‌دانيم كه در اين شهر مردم محروم زيادى هستند اما ديدن يك شخص محروم با يك حالت رقت آور مى‌تواند در ما تأثيرى ببخشد كه صرفِ دانستن، هيچگاه آن اثر را ندارد. وقتى انسان حالت رقت آور مريضى و يا حالت طفل يتيمى را ديد، اثرى در روح او ايجاد مى‌شود كه هرگز دانستنى ها چنين اثرى را نمى‌تواند داشته باشد. اين مطلب را، هم مى‌توانيم در زندگى خودمان تجربه كنيم و هم از منابع دينى استفاده كنيم.

اكنون به عنوان مثال داستانى را از قرآن كريم يادآورى مى‌كنم كه همه شنيده ايد. مى‌دانيد كه حضرت موسى(عليه السلام) از جانب خداوند به كوه طور دعوت شد تا در آن جا عبادت كند. آنچه به مردم گفته شد اين بود كه ايشان يك ماه در آن جا خواهد ماند. اما اراده خدا آن بود كه حضرت موسى چهل روز بماند: «وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْر»1 آن ده روز را مردم نمى‌دانستند، و اين آزمايشى براى قوم بنى اسرائيل بود تا نشان دهد آنان تا چه اندازه در ايمانشان استوار هستند. بعد از اين كه سى روز تمام شد، بنى اسرائيل نزد‌هارون ـ كه جانشين موسى بود ـ آمدند و پرسيدند چرا برادرت نيامد؟ گفت منتظريم، به زودى مى‌آيد. روز بعد هم موسى نيامد. مجدداً پرسيدند چرا موسى نيامد؟ از تأخير او معلوم مى‌شود كه ما را تنها گذاشته و خود رفته است. سامرى از اين فرصت استفاده كرد و آن گوساله را ساخت و مردم را به پرستش گوساله دعوت كرد و گفت: «هذا اِلهُكُمْ وَ اِلهُ مُوسى»،2 اين خداى شما است و خداى موسى نيز همين است. خدايى كه موسى مى‌گفت من در كوه طور با او مناجات كنم، آن خدايى كه موسى را به رسالت مبعوث كرده است، آن خدا همان است كه من او را ساخته ام. بسيارى از بنى اسرائيل در برابر گوساله به سجده افتادند و مشغول پرستش آن شدند. خداى متعال در طور به حضرت موسى وحى كرد كه در ميان قومت چنين جريانى اتفاق افتاده است و در طى اين غيبت ده روزه تو، مردم گوساله پرست شده اند. حضرت موسى هم شنيد اما عكس العملى  نشان نداد. ده روز تمام شد و بعد از چهل روز الواح آسمانى را كه بر او نازل شده بود براى مردم آورد تا ايشان را به اطاعت از احكام الهى و عمل به شريعت نازل شده دعوت كند. وقتى حضرت برگشت ديد مردم گوساله مى‌پرستند. به محض اين كه ديد در حال پرستش گوساله هستند، عصبانى شد، به گونه اى كه الواح را به كنارى پرتاب كرد: «وَ اَلْقَى الاَْلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأسِ اَخيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ»1 به سراغ برادرش حضرت‌هارون رفت، و سر او را گرفت و با عصبانيت به سوى خود كشيد و از او بازخواست كرد كه چرا اجازه دادى مردم گمراه گردند؟ «أَفَعَصَيتَ أَمْرى»؛2 به كل داستان كارى ندارم. منظورم تذكر فرق بين دانستن و مشاهده كردن است. خدا به حضرت موسى از ماجراى گوساله پرستى قوم او خبر داده بود. حضرت موسى نيز در مورد آن هيچ شكى نداشت. زيرا خبرى بود كه خدا به او داده بود. وقتى خبر را شنيد چندان آثار غضب در او ظاهر نشد. اما زمانى كه بازگشت و ديد كه مردم گوساله مى‌پرستند، آشفته شد و نتوانست تحمل كند. به سراغ برادر خود رفت و به او اعتراض كرد. مقصود بيان فرق بين دانستن و ديدن است.

خداى متعال انسان را به گونه اى آفريده است كه هنگامى كه چيزى را مى‌بيند يا مناظرى را مشاهده مى‌كند، اثرى مى‌پذيرد كه هيچ گاه گفته ها، شنيده ها و دانسته ها آن اثر را ندارد. هر گاه صحنه هايى را بسازيم و بازسازى كنيم، خواه در قالب سنتى و يا با استفاده از روش هاى جديد و به صورت نمايش و فيلم، به گونه اى كه جريان عاشورا را براى مردم مجسم كند، بازسازى آن صحنه ها و نشان دادن آن ها اثرى دارد كه گفتن و دانستن آن ها نمى‌تواند آن اثر را داشته باشد. نمونه اين مسأله را شما خود بارها تجربه كرده ايد. مكرراً حوادث عاشورا را شنيده ايد و در ذهن شما جاى گرفته است. مى‌دانيد امام حسين(عليه السلام) روز عاشورا چگونه به شهادت رسيد، اما آيا دانسته هاى شما اشك شما را جارى مى‌كند؟ وقتى در مجالس شركت مى‌كنيد و مرثيه خوان مرثيه مى‌خواند، مخصوصاً اگر لحن خوبى هم داشته باشد و به صورت جذابى داستان كربلا را براى شما بيان كند، آن گاه مى‌بينيد كه بى اختيار اشك شما جارى مى‌شود. اين شيوه مى‌تواند در تحريك احساسات شما تأثيرى داشته باشد كه خواندن و دانستن چنان اثرى را ندارد. به همين نسبت آنچه ديده مى‌شود به مراتب مؤثرتر از شنيدنى ها است. منظور از اين توضيحات  آن بود كه ما علاوه بر اين كه بايد بدانيم چرا ابى عبد الله قيام كرد، و بدانيم كه چرا مظلومانه شهيد شد، بايد اين مطلب به گونه اى بازسازى شود تا حتى المقدور بهتر بشنويم و ببينيم تا عواطف و احساسات ما برانگيخته تر شود. هر اندازه اين ها در برانگيخته تر شدن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد، حادثه عاشورا در زندگى ما مؤثرتر خواهد بود. بنابراين صِرف بحث و بررسى عالمانه واقعه عاشورا نمى‌تواند نقش عزادارى را ايفا كند. بايد صحنه هايى در اجتماع به وجود آيد كه احساسات مردم را تحريك كند. همين كه صبح از خانه بيرون مى‌آيند مى‌بينند شهر سياه پوش شده است، پرچم هاى سياه نصب شده است، خود اين تغيير حالت، دل ها را تكان مى‌دهد. گرچه مردم مى‌دانند فردا محرم است، اما ديدن پرچم سياه اثرى را در دل آن ها مى‌گذارد كه دانستن اين كه فردا اول محرم است آن اثر را نمى‌گذارد. راه انداختن دسته هاى سينه زنى با آن شور و هيجان خاص خود مى‌تواند آثارى را به دنبال داشته باشد كه هيچ كار ديگر آن آثار را ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

پس سؤال دوم اين بود كه چرا خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) را فقط با بحث و گفتگو، سخنرانى، تشكيل ميزگرد و نظاير آن زنده نگه نمى‌داريم؟ چرا بايد عزادارى كرد؟ جواب اين است كه اين صحنه ها بايد به وجود بيايد كه غير از عامل شناخت، عامل احساسى ـ عاطفى نيز در ما تقويت شود. اگر اين عواطف تحريك شود، آن گاه مى‌تواند اثر كند. نمونه چنين تأثيرى را مى‌توانيد در زندگى فردى و نيز زندگى اجتماعى خود بيابيد. به خصوص در اين سى ـ چهل سال اخير كه حركت حضرت امام(قدس سره) عليه دستگاه طاغوت و كفر شروع شد. ملاحظه كرديد كه در ايام محرم و صفر نام سيدالشهداء(عليه السلام) و عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) مردم را به حركت وادار مى‌كرد. اين شور و هيجان جز در ايام عاشورا پيدا نمى‌شود و جز با همين مراسم سنتىِ عزادارى يا نظاير آن حاصل نمى‌شود؛ بايد عمل كرد. و رفتارى نشان داد كه احساسات و عواطف مردم را تحريك كند، آن گاه اثر بخش خواهد بود. اين جا است كه متوجه مى‌شويم چرا امام(قدس سره) بارها مى‌فرمود آنچه داريم از محرم و صفر داريم.1 چرا اين همه اصرار داشت كه عزادارى به همان صورت سنتى برگزار شود؟2 چون در طول سيزده قرن تجربه شده بود كه اين امور نقش عظيمى در برانگيختن احساسات و عواطف دينى مردم ايفا مى‌كند و معجزه  مى‌آفريند. تجربه نشان داد كه بيش تر پيروزى هايى كه در دوران انقلاب و يا در دوران جنگ در جبهه ها حاصل شد، در اثر شور و نشاطى بود كه مردم در ايام عاشورا و به بركت نام سيدالشهداء(عليه السلام) حاصل مى‌كردند. اين تأثير كمى نيست. با چه قيمتى مى‌شود چنين عاملى را در اجتماع آفريد كه اين همه شور و حركت در مردم ايجاد كند؟ اين همه عشق مقدس بيافريند، تا جايى كه افراد را براى شهادت آماده كند؟ اگر بگوييم در هيچ مكتبى و يا در هيچ جامعه اى چنين عاملى وجود ندارد، سخن گزافى نگفته ايم.

پس اين كه بايد غير از بحث و گفتگو كار ديگرى براى بزرگداشت حادثه عاشورا انجام داد، كارى كه در برانگيختن احساسات و عواطف مؤثر باشد، روشن شد. جواب كلى سؤال اين است كه انسان فقط به شناخت مجهز نگرديده است. علاوه بر شناخت، نيروى ديگرى به نام انگيزش ها و هيجانات وجود دارد كه عامل آن، احساسات و عواطف است. اين عوامل نيز بايد تقويت شود تا نقش خود را ايفا كند. برنامه هاى عزادارى از جمله اين عوامل است.

چرا بايد به ياد وقايع عاشورا عزادارى كرد؟

تا اين جا فهميديم كه بايد در جامعه عواملى را ايجاد كرد تا احساسات و عواطف دينى مردم را تحريك كند و آن ها را برانگيزاند تا كارى مشابه كار سيدالشهداء(عليه السلام) انجام دهند؛ راه او را ادامه دهند و نسبت به اين امر مهم علاقه پيدا كنند. اما موضوع ديگرى كه در اين جا مطرح مى‌شود اين است كه يگانه راه برانگيختن احساسات و عواطف عزادارى و گريه نيست. عواطف انسان ممكن است با مراسم جشن و سرور هم تحريك شود. مى‌دانيم كه در ولادت هاى مبارك، در ميلاد خود سيدالشهداء(عليه السلام) ، وقتى مراسم جشن برگزار مى‌شود، مدح ها خوانده مى‌شود و مردم از طريق آن ها شور و نشاطى مى‌يابند. سؤال سوم اين است كه چرا براى تحريك احساسات از مراسم شاد استفاده نمى‌كنيد؟ چرا بايد گريه كرد؟ چرا بايد به خود زد؟ چرا بايد زنجير بزنيم؟ بياييم به جاى اين كارها جشن بگيريم، نُقل و نبات پخش كنيم، شيرينى بدهيم، مدح و سرود بخوانيم، تا احساسات مردم تحريك شود.

جواب اين است كه احساسات و عواطف انواع مختلفى دارد. تحريك هر نوع احساسات و عواطف، بايد با حادثه مربوط متناسب باشد. حادثه اى كه بزرگ ترين نقش را در تاريخ اسلام ايفا كرد، حادثه شهادت ابى عبد الله بود. او بود كه مسير تاريخ اسلام را عوض كرد. او بود كه  درسى براى حركت، براى نهضت، براى مقاومت و براى استقامت تا روز قيامت به انسان ها داد. براى آن كه آن خاطره تجديد شود، فقط مجلس جشن و شادى كافى نيست. بايد كارى متناسب با آن حادثه انجام داد. يعنى بايد كارى كرد كه حزن مردم برانگيخته شود، اشك از ديده ها جارى شود، شور و عشق در دل ها پديد آيد. و در اين حادثه چيزى كه مى‌تواند چنين نقشى را بيافريند، همين مراسم عزادارى و گريستن و گرياندن ديگران است؛ در حالى كه خنديدن و شادى كردن هيچ وقت نمى‌تواند اين نقش را ايفا كند. خنديدن هيچ وقت آدم را شهادت طلب نمى‌كند. هيچ وقت انسان را به شلمچه نمى‌كشاند. هيچ وقت نمى‌توانست سختى ها و مصيبت هاى هشت سال جنگ را بر اين مردم هموار كند. اين قبيل مسائل عشق ديگرى مى‌خواهد كه از سوز و اشك و شور پديد مى‌آيد. راه آن هم همين عزادارى ها است. اين سؤال سوم كه چرا ما بايد براى زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) عزادارى و گريه كنيم.

چرا بايد دشمنان امام حسين(علیه السلام را لعن كرد؟

به دنبال اين سؤال ممكن است سؤال ديگرى پديد آيد كه اين روزها بيش تر مطرح شده است. اغلب، اين پرسش را منافقان مطرح مى‌كنند، البته منافقانِ مدرن! آن ها مى‌گويند كه بسيار خوب، ما تا اين جا قبول كرديم كه تاريخ امام حسين(عليه السلام) تاريخ مؤثر و حركت آفرينى بوده است. همچنين دريافتيم كه بايد آن را عميقاً به خاطر داشت، و به ياد امام حسين(عليه السلام) عزادارى كرد؛ تا اين جا را قبول داريم. اما شما در اين عزادارى هاى خود كار ديگرى هم مى‌كنيد. علاوه بر اين كه از امام حسين(عليه السلام) به نيكى ياد مى‌كنيد، و بر شهادت او گريه مى‌كنيد، بر دشمنان امام حسين(عليه السلام) هم لعن مى‌فرستيد. اين كار براى چيست و چرا دشمنان ابى عبد الله را لعن مى‌كنيد؟ اين كار نوعى خشونت و بدبينى است. اين يك نوع احساسات منفى است و با منش «انسانِ مدرن» نمى‌سازد. هنگامى كه احساسات شما تحريك مى‌شود، برويد گريه و عزادارى كنيد. اما چرا دشمنان را لعن مى‌كنيد؟ چرا مى‌گوييد «أَتَقَرَّبُ اِلى اللّهِ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِك»،1من با تبرّى از دشمنان تو، به خدا تقرب مى‌جويم. چرا مقيد هستيد همواره در زيارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسين(عليه السلام) را لعن كنيد؟ بياييد فقط همان صد مرتبه سلام را بخوانيد. چرا بايد اين همه لعن بگوييد و مردم را نسبت به ديگران بدبين كنيد و يا نسبت به ديگران  احساسات منفى ايجاد كنيد؟ امروز زمانى است كه بايد با همه مردم با خوشى و شادى و لبخند رفتار كرد. امروز بايد دم از زندگى زد، دم از شادى زد، دم از صلح و آشتى زد. اين روحيه لعن و تبرى و پشت كردن به ديگران خشونت هايى است كه به هزار و چهار صد سال پيش، يعنى زمانى كه امام حسين(عليه السلام) را كشتند برمى‌گردد و با آن زمان مناسبت دارد. اما امروز ديگر جامعه و مردم اين كارها را نمى‌پسندند. بياييد به جاى اين ها راه آشتى را پيش بگيريد، به روى دشمنان هم لبخند بزنيد، به آن ها هم محبت كنيد. مگر اسلام دين محبت، دين رأفت و رحمت نيست؟ اين چه كارى است كه شما دائماً لعن و بدگويى مى‌كنيد؟

اگر كسانى واقعاً از روى جهل اين سوال را مطرح كنند، جواب دادن به آن ها مشكل نيست. اما احتمال قوى مى‌دهيم كه بسيارى از كسانى كه اين گونه سخن مى‌گويند، انديشه هاى ديگرى، و اغراض خاصى در سر دارند. احتمال دارد آن ها از سياست هاى ديگرى پيروى كنند، و يا نقشه هايى را كه ديگران كشيده اند اجرا كنند. البته ما فرض را بر اين مى‌گذاريم كه اين سؤال عاقلانه و عالمانه اى است كه جواب آن هم بايد عالمانه باشد. صرف نظر از ارزش گذارى در مورد طرح اين گونه سؤال ها، فرض كنيد اگر نوجوانى از ما سؤال كرد كه چرا بايد قاتلان ابى عبد الله را لعن كرد؟ به جاى لعن هايى كه در زيارت عاشورا مى‌خوانيد صد مرتبه ديگر هم باز بر امام حسين(عليه السلام) سلام بفرستيد. مگر سلام كردن براى سيدالشهداء(عليه السلام) ثواب ندارد؟ به جاى آن صد مرتبه لعن، صد مرتبه سلام بفرستيد، چه عيبى دارد؟ اين همه لعن و بدگويى، فحش، ناسزا و اظهار برائت چه لزومى دارد؟

جواب علمى چنين سؤالى اين است كه همان گونه كه سرشت انسان فقط از شناخت ساخته نشده است، تنها از احساسات و عواطف مثبت هم ساخته نشده است. آدميزاد موجودى است كه هم احساس مثبت و هم احساس منفى دارد. هم عواطف مثبت و هم عواطف منفى دارد. همان گونه كه شادى در وجود ما هست، غم هم هست. خدا ما را اين گونه آفريده است. هيچ انسانى نمى‌تواند بى غم و يا بى شادى زندگى كند. همچنان كه خدا استعداد خنديدن به ما داده استعداد گريه كردن هم به ما عطا فرموده است. در جاى خودش بايد خنديد و به جاى خود هم بايد گريست. تعطيل كردن بخشى از وجودمان، به اين معنى است كه از داده هاى خدا در راه آنچه آفريده شده استفاده نكنيم. دليل اين كه خدا در ما گريه را قرار داده، اين است كه در مواردى بايد گريه كرد. البته مورد آن را بايد پيدا كنيم، و الا استعداد گريه در  وجود ما لغو خواهد بود. خدا چرا در انسان اين احساس را قرار داده است كه به واسطه آن، حزن و اندوه پيدا مى‌كند و اشك از ديدگانش جارى مى‌شود؟ معلوم مى‌شود گريه كردن نيز در زندگى انسان جاى خود را دارد. گريه براى خدا، به انگيزه خوف از عذاب يا شوق به لقاى الهى و شوق به لقاى محبوب در تكامل انسان نقش دارد. انسان در اثر دلسوزى نسبت به محبوب مصيبت ديده خود، رقت پيدا مى‌كند؛ اين طبيعت انسان است كه در مواردى بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه سر دهد.

 

 

 

 

 

 

خداوند در ما محبت را آفريده است تا نسبت به كسانى كه به ما خدمت مى‌كنند، نسبت به كسانى كه كمالى دارند، خواه كمال جسمانى، يا كمال عقلانى يا روانى و يا عاطفى، به ابراز علاقه و محبت بپردازيم. هنگامى كه انسان احساس مى‌كند در جايى كمالى و يا صاحب كمالى يافت مى‌شود، نسبت به آن كمال و صاحب كمال محبت پيدا مى‌كند. علاوه بر آن در وجود انسان نقطه مقابل محبت به نام بُغض و دشمنى قرار داده شده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسى را كه به او خدمت مى‌كند دوست بدارد، فطرتش نيز بر اين است كه كسى را كه به او ضرر مى‌زند دشمن بدارد. البته ضررهاى مادىِ دنيوى براى مؤمن اهميتى ندارد. چون اصل دنيا براى او ارزشى ندارد. اما دشمنى كه دين را از انسان بگيرد، دشمنى كه سعادت ابدى را از انسان بگيرد، آيا قابل اغماض است؟ قرآن مى‌فرمايد: «انَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُّوٌ فَاتَّخِذُوهُ عَدُّواً»1 شيطان دشمن شما است، شما هم بايد با او دشمنى كنيد. با شيطان ديگر نمى‌شود لبخند زد و كنار آمد. وگرنه انسان هم مى‌شود شيطان. اگر بايد با اولياى خدا دوستى كرد، با دشمنان خدا هم بايد دشمنى كرد. اين فطرت انسانى است و عامل تكامل و سعادت انسانى است. اگر «دشمنى» با دشمنان خدا نباشد، به تدريج رفته رفته رفتار انسان با آن ها دوستانه مى‌شود، و در اثر معاشرت، رفتار آن ها را مى‌پذيرد و حرف هايشان را قبول مى‌كند. كم كم شيطان ديگرى مثل آن ها مى‌شود. مى‌گوييد نه! ببينيد قرآن چه مى‌فرمايد: «وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُم حتّى يَخوضُوا فى حَديث غيرهِ»،2 چنانچه ببينى كسانى نسبت به دين بدگويى و اهانت مى‌كنند، با سستى و با زبان مسخره و استهزا سخن مى‌گويند، به آن ها نزديك نشو. هر چه گفتند، گوش نده تا زمانى كه به بحث ديگرى بپردازند. و در جاى  ديگر مى‌فرمايد: «وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فى الْكتابِ أَنْ اِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدوا مَعَهُمْ حتّى يخوضوا فى حديث غَيْرهِ» بعد مى‌فرمايد اگر كسانى اين نصيحت را گوش نكردند، بايد بدانند كه عاقبت به آن ها ملحق خواهند شد. «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً»1 سرانجامِ كسانى كه نسبت به استهزاكنندگانِ دين محبت مىورزند و به آن ها روى خوش نشان مى‌دهند اين است كه تدريجاً حرف هاى استهزاكنندگان بر آن ها اثر مى‌گذارد. وقتى حرفهايشان اثر كرد، در دل هايشان شك به وجود مى‌آيد. و اگر شك ايجاد شد، اظهار ايمان كردن نفاق مى‌شود. انسان وقتى در دل ايمان ندارد اما در ظاهر بگويد من مسلمانم، اين عين نفاق است. قرآن مى‌فرمايد: «اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً» چنين كسانى كه در دنيا به واسطه اثر همنشينى با كافران منافق مى‌شوند، در آخرت داخل جهنم با ايشان هم نشين خواهند بود.

به عبارت ديگر، دشمنى با دشمنان، سيستمى دفاعى در مقابل ضررها و خطرها ايجاد مى‌كند. بدن انسان همان گونه كه عامل جاذبه اى دارد كه مواد مفيد را جذب مى‌كند، يك سيستم دفاعى نيز دارد كه سموم و ميكرب ها را دفع مى‌كند، سيستمى كه با ميكرب مبارزه مى‌كند و آن ها را مى‌كشد. كار گلبول هاى سفيد همين است. اگر سيستم دفاعى بدن ضعيف شد، ميكرب ها رشد مى‌كنند. رشد ميكرب ها به بيمارى انسان منجر مى‌شود و انسان بيمار ممكن است با مرگ رو به رو شود. اگر بگوييم ورود ميكروب به بدن ايرادى ندارد! به ميكرب خوش آمد گفته و بگوييم مهمان هستيد! احترامتان واجب است! آيا در اين صورت بدن سالم مى‌ماند؟ بايد ميكرب را از بين برد. اين سنت الهى است. اين تدبير و حكمت الهى است كه براى هر موجود زنده اى دو سيستم در نظر گرفته است، يك سيستم براى جذب و ديگرى سيستم دفع. همان طور كه جذب مواد مورد نياز، براى رشد هر موجود زنده اى لازم است، دفع سموم و مواد مضر از بدن هم لازم است. اگر انسان سموم را دفع نكند، نمى‌تواند به حيات خود ادامه دهد.

موجودات زنده قوه دافعه دارند. اين قوه دافعه به خصوص در حيوانات و انسان همين نقش را ايفا مى‌كند. چيزهايى كه براى بدن مضر است بايد بيرون ريخت. دستگاه هايى در بدن وجود دارند نظير كليه، مثانه، و... كه اين كار را به طور عادى انجام مى‌دهند. گاهى هم وقتى  ميكروب هاى خارجى حملهور مى‌شوند، بايد گلبول هاى سفيد فعال شوند و با آن ها بجنگند تا آن ها را كشته و از بدن بيرون بريزند. در روح انسان نيز بايد چنين استعدادى وجود داشته باشد. بايد يك عامل جاذبه روانى داشته باشيم تا از كسانى كه براى ما مفيد هستند خوشمان بيايد، دوستشان بداريم، به آن ها نزديك شويم، از آنان علم، كمال، ادب، معرفت و اخلاق فرا بگيريم. چرا انسان بايد افراد و امور پسنديده را دوست دارد؟ براى اين كه وقتى به آن ها نزديك مى‌شود از آن ها استفاده مى‌كند. نسبت به خوبانى كه منشأ كمال هستند، و در پيشرفت جامعه مؤثر هستند بايد ابراز دوستى كرد، و در مقابل، بايد عملا با كسانى كه براى سرنوشت جامعه مضر هستند دشمنى كرد: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ اُسْوُةٌ حَسَنَةٌ فى اِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ اِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ اِنّا بُرَئاءُ مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ، كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّه وَحْدَهُ»1 قرآن مى‌فرمايد شما بايد به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و ياران او تأسى كنيد. مى‌دانيد كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در فرهنگ اسلامى جايگاه بسيار رفيعى دارد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)هم مى‌فرمود من تابع ابراهيم هستم. اسلام هم نامى است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) به اين دين و آيين داد: «هُوَ سَمّاكُم الْمُسْلِمينَ مِنْ قِبْل»2 خداوند مى‌فرمايد شما بايد به ابراهيم(عليه السلام) تأسى كنيد. كار ابراهيم(عليه السلام) چه بود؟ ابراهيم(عليه السلام) و يارانش به بت پرستانى كه با آن ها دشمنى مى‌كردند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند گفتند: «اِنّا بُرَئاءٌ مِنْكُمْ » ما از شما بيزاريم. اعلان برائت كردند. بعد به اين هم اكتفا نمى‌كند. مى‌فرمايد بين ما و شما تا روز قيامت دشمنى و كينه برقرار است، مگر اين كه دست از خيانتكارى خود برداريد.

اين كه ما نسبت به دشمنان اسلام و شيطان بزرگ اين قدر كينه داريم و اجازه نمى‌دهيم شعار «مرگ بر آمريكا» حذف شود، تأسى به حضرت ابراهيم(عليه السلام) است. قرآن مى‌فرمايد شما بايد از ابراهيم(عليه السلام) ياد بگيريد و صريحاً بگوييد مرگ بر دشمن اسلام، و عداوت و دشمنى خود را نسبت به دشمنان دين اعلام كنيد. همه موارد، جاى لبخند نيست. در بعضى موارد بايد عبوس بود، بايد اخم كرد، بايد صريحاً گفت ما دشمن شماييم، ما آشتى نمى‌كنيم، مگر دست از خيانت برداريد. اين دستور قرآن است. سابقاً مى‌گفتند فروع دين ده تا است. بعد از «امر به معروف» و «نهى از منكر» دو فرع «تولّي» و «تبرّي» را نيز جزء فروع دين به حساب مى‌آوردند.

 

 

 

 

 

 

يعنى از جمله واجباتى كه همه مسلمان ها بايد توجه داشته باشند و به آن ها عمل كنند، اين است كه بايد دوستان خدا را دوست بدارند و با دشمنان خدا نيز دشمنى كنند. تنها دوستى دوستان خدا كافى نيست؛ اگر دشمنى با دشمنان خدا نباشد، دوستى دوستان هم از بين خواهد رفت. اگر سيستم دفاعى بدن نباشد، آن سيستم جذب هم، نابود خواهد شد. آنچه مهم است اين است كه ما جاى جذب و دفع را درست بشناسيم. گاهى متأسفانه امور مشتبه مى‌شود. در موردى كه بايد جذب كنيم عملا به دفع مى‌پردازيم. كسى كه از روى نادانى سخنى به اشتباه و خطا گفته و لغزشى براى او پيش آمده و بعد هم پشيمان گرديده است، و يا اگر براى او توضيح دهيم، از روى انصاف قبول خواهد كرد، نسبت به چنين كسى نبايد دشمنى كرد. صِرف اين كه كسى مرتكب گناهى شد، نبايد او را از جامعه طرد كرد، بلكه بايد در صدد اصلاح او برآييم. او بيمارى است كه بايد به پرستارى اش پرداخت. در اين مورد جاى اظهار دشمنى نيست. مگر كسى كه تعمد داشته باشد و علناً گناه را در جامعه رواج دهد. اين ديگر خيانت است، تعمد و خباثت و پليدى است. بايد با چنين شخصى دشمنى كرد. اما اگر كسى اشتباهاً مرتكب گناهى شده است، بايد با مهربانى با او رفتار كرد. نبايد آبروى او را ريخت، بلكه بايد در اصلاح او سعى كرد. او مشكل دارد و بايد مشكلش را حل كرد.

اما در مورد دشمنان غدّار، كينه توز و قسم خورده، خداوند مى‌فرمايد: «وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم»1، تا دست از انقلابتان بر نداريد، آمريكا از شما راضى نخواهد شد. هر روز لازم است تأمل كنيم كه آشتى با چنين كسانى يعنى چه؟ لبخند به روى آنان يعنى چه؟ بايد با نهايت غضب، خشونت، تندى و عبوسى با اين ها بر خورد كرد. بايد مرگ را بر سر اين ها باريد، چون آنان جز به مرگ ما راضى نيستند، نه تنها به مرگ بدن ما، بلكه تنها به مرگ روح ما، به مرگ دين ما راضى مى‌شوند.

حاصل سخن اين كه، بزرگداشت مراسم سيدالشهداء(عليه السلام) بازسازى حيات حسينى است، تا از آن حيات به نحو احسن استفاده شود نبايد به بحث هاى علمى اكتفا شود. چون انسان به برانگيخته شدن عواطف و احساسات احتياج دارد. نبايد به عواطف مثبت، به شادى، به خنده، بسنده كرد، زيرا زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(عليه السلام) و مظلوميت او از راه احساسات شور انگيز حزن و گريه و سوگوارى امكان دارد. و بالاخره همراه با آن همه درود و  سلام و عرض ارادت به خاك پاى حسينى و به خاك قبر حسينى، بايد بر دشمن حسين(عليه السلام) و دشمن اسلام و دشمنان خدا لعن و نفرين كرد. تنها سلام و درود مشكل را حل نمى‌كند. ما نمى‌توانيم از بركات حسينى استفاده كنيم، مگر اين كه اول دشمنان او را لعن كنيم، بعد بر او سلام بفرستيم، قرآن هم اول مى‌فرمايد: «أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّار»،1 بعد مى‌فرمايد: «رُحَماءُ بَيْنَهُم».2پس در كنار سلام، بايد لعن هم باشد. در كنار ولايت، تبرّى و اظهار دشمنى نسبت به دشمنان اسلام نيز بايد باشد. اگر اين گونه شديم، حسينى هستيم؛ وگرنه بى جهت خودمان را به حسين(عليه السلام) نسبت ندهيم.

گستردگى، اهميت و تأثير عزادارى براى سيدالشهداء(عليه السلام)

 

اين عزادارى ها مخصوص شهر و كشور ما نيست. شايد بسيارى از مردم گمان كنند كه اين گونه عزادارى ها مخصوص شهرهايى همچون قم و مشهد يا ساير شهرهاى ايران است؛ اما من به شما عرض كنم كه در دورترين نقطه هاى جهان در ايام محرم و صفر و به خصوص روز عاشورا شبيه همين مراسمى كه شما در شهر خودتان داريد برنامه هايى برگزار مى‌شود. در نيويورك كه يكى از بزرگ ترين شهرهاى دنيا است، در روز عاشورا از طرف شيعيان پاكستانى، ايرانى، عراقى، لبنانى و بعضى از كشورهاى ديگر، دسته سينه زنى راه مى‌افتد به طورى كه توجه همه مردم را به خود جلب مى‌كند. بزرگ ترين خيابان اين شهر، پر از جمعيت مى‌شود به گونه اى كه رفت و آمد را مشكل مى‌سازد.

علاوه بر شيعيان، در بسيارى از كشورهاى سنى نشين هم در ايام عاشورا چنين مراسمى از سوى اهل سنت برگزار مى‌شود؛ يا اگر شيعيان جلساتى تشكيل مى‌دهند، برادران اهل تسنن، خود را موظف مى‌دانند كه در اين مراسم شركت كنند. بسيارى از برادران اهل تسنن ما در شبه  قاره هند، هم در هندوستان كه تعداد مسلمانان آن، دو برابر جمعيت كل ايران است و هم در بنگلادش و پاكستان، به عنوان اداى اجر رسالت، بر خود واجب مى‌دانند كه در مراسم عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) شركت كنند. چون در قرآن آمده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاّ الْمَوَّدَةَ فى الْقُرْبى».1 بر همين اساس، ايشان نيز اظهار مودت به اهل بيت(عليهم السلام) را اجر رسالت مى‌دانند و اداى آن را بر خود واجب مى‌شمارند. به اين دليل وقتى عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) برپا مى‌شود، آن ها هم براى اظهار محبت و علاقه به اهل بيت(عليهم السلام) و اداى اين دِينى كه به عهده خود مى‌دانند شركت مى‌كنند؛ بلكه حتى بت پرستانى كه به شريعت اسلام معتقد نيستند، به لحاظ بركاتى كه از عزادارى سيدالشهداء(عليه السلام) ديده اند مراسم عزادارى برپا مى‌كنند و نذورات فراوانى براى برگزارى مراسم سيدالشهداء(عليه السلام) دارند. اين ها مواردى است كه در تمام دنيا ديده مى‌شود و كفار هم مى‌دانند كه چنين مسائلى وجود دارد. شما هيچ حادثه اى را در عالم نمى‌توانيد نشان دهيد كه چنين تأثيرى داشته باشد و ملت هاى مختلف را تحت تأثير قرار داده باشد.

 

 

 

 

 

از نظر طول اثر، بيش از سيزده قرن است كه طراوت و تازگى خود را حفظ كرده و گويى اين جريان ديروز واقع شده است و مردم همچنان با سوز و گداز مى‌گريند و بر سر و سينه مى‌زنند. شايد بعضى از مراسم عزادارى وجود داشته باشد كه از جهت قدمت سابقه بيش ترى داشته باشد. نمونه اى كه مى‌توان به آن اشاره كرد، عزادارى اى است كه مسيحيان براى به دارزدن حضرت عيسى(عليه السلام) انجام مى‌دهند. سالگرد به دار كشيده شدن حضرت عيسى ـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ در همين ايام بهار است. البته ما معتقديم كه چنين اتفاقى واقع نشده است. قرآن مى‌فرمايد: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُم».2 اما آن ها معتقدند كه حضرت عيسى(عليه السلام) را به دار كشيدند و ايشان را دفن كردند و بعد از سه روز، ايشان از قبر بيرون آمد و به آسمان رفت. لذا براى سالگرد به دار كشيده شدن حضرت عيسى(عليه السلام) مراسم عزادارى برپا مى‌كنند. بنده يك سال در واتيكان بودم كه مصادف بود با شب هايى كه شب عزادارى حضرت مسيح(عليه السلام) بود. اين مراسم در كليساى بزرگ رُم، در كليساى سن پيتر با حضور خود پاپ برگزار مى‌شد و برنامه به گونه اى پيش آمد كه ما هم در آن شركت كرديم. بديهى است مراسمى كه در  آن، پاپ كه شخصيت جهانى عظيمى دارد شركت مى‌كند و از اطراف دنيا براى ديدن آن جمع مى‌شوند و در كليسايى كه بزرگ ترين كليساى عالم است برپا مى‌گردد، مراسمى با شكوه خواهد بود. در اين مراسم لباس مشكى مى‌پوشند، شمع روشن مى‌كنند و سرودهاى مذهبى شبيه نوحه اى كه ما مى‌خوانيم، به صورت آرام مى‌خوانند. چنين مراسمى را برگزار مى‌كنند، اما تمام اين مراسم به اندازه مجلس ترحيم يكى از علماى ما شور ندارد. از آن جا كه از ميلاد حضرت مسيح(عليه السلام) دو هزار سال مى‌گذرد، مى‌توانيم بگوييم سابقه برگزارى اين مراسم عزادارى به حدود دو هزار سال مى‌رسد و اين مراسم همچنان برگزار مى‌شود و مورد احترام است. اما به همين صورت كم رنگ و خيلى عادى برگزار مى‌گردد. اگر شما اين مراسم را با يكى از مجالس عزادارى كه در قم يا تهران برگزار مى‌شود مقايسه كنيد، آن وقت خواهيد ديد كه چه قدر تفاوت راه است ميان آن ارادتى كه مسلمانان ـ به خصوص شيعيان ـ از عمق جان اظهار مى‌كنند، با آنچه در بزرگ ترين اديان جهان و با آن تشكيلات، براى حضرت مسيح(عليه السلام) برگزار مى‌شود. به هر حال شما بهتر مى‌دانيد و خودتان لمس مى‌كنيد كه كيفيت آن با هيچ مراسمى قابل مقايسه نيست.

به اين مطالب، فداكارى هايى را كه شيعيان در طول تاريخ كرده اند اضافه كنيد. اين فداكارى ها براى اين بوده است كه بتوانند اين مراسم را برگزار كنند و بتوانند به زيارت قبر سيدالشهداء(عليه السلام) نايل شوند. هميشه برگزارى اين گونه مراسم و زيارت قبر آن حضرت(عليه السلام) به اين راحتى نبوده است. البته الآن هم خيلى راحت نيست؛ ولى زمانى بود كه اگر كسى مى‌خواست براى زيارت قبر سيدالشهداء(عليه السلام) برود، بايد جان خود را كف دست بگيرد. مأموران دولت عباسى، به خصوص در زمان متوكل، آنچنان سخت گيرى مى‌كردند كه كسى جرأت نكند به نزديك حرم حسينى برسد. و بالاخره قبر سيدالشهداء(عليه السلام) را خراب كردند، بر آن آب بستند و زمينش را شخم زدند، براى اين كه به كلى آثار اين قبر محو شود. ولى شيعيان براى آن كه بتوانند حتى قبر سيدالشهداء را زيارت كنند(عليه السلام) ، حاضر شدند دست بدهند، پا بدهند، جان بدهند، اما بروند و از نزديك سلام بدهند. چنين چيزى قطعاً در تاريخ بشر نمونه ندارد. اگر از هر جهت ديگر بگوييم شباهتى با ساير حوادث دارد، از اين جهت شباهتى با هيچ حادثه اى ندارد. هيچ واقعه اى را نمى‌شود با اين واقعه مقايسه كرد.

البته اين حادثه اتفاقى نيست؛ درست است كه خداى متعال در قلب مؤمنان عشقى براى  سيدالشهداء(عليه السلام) قرار داده است و در اين مورد يك عامل غيبى وجود دارد، اما كارهاى الهى معمولاً بدون اسباب ظاهرى نيست؛ اين كه گاهى بدون اسباب ظاهرى كارى انجام مى‌گيرد، استثناء است. تصادفى نبوده كه شيعيان اين طور علاقه مند شدند. حتى اهل تسنن و حتى بت پرستان هم بركات و آثارى از اين كار ديده اند. ولى شايد مهم تر از همه، توصيه هايى بوده است كه پيشاپيش از طرف خود پيغمبر اكرم و از طرف ائمه و اهل بيت(عليهم السلام)،بر زيارت، بزرگداشت و عزادارى، گريستن و برپا كردن مراسم ماتم صادر و بر آنها تأكيد شده است. تأكيدهاى عجيب، كه يك سلام دادن براى سيدالشهداء(عليه السلام) ثواب حج و عمره دارد. سلامى كه از حضور قلب و از صدق دل انجام بگيرد مى‌تواند ثواب حج مستحب داشته باشد. آن قدر ثواب در فضيلت زيارت سيدالشهداء(عليه السلام) وارد شده است كه كتاب ها از اين قبيل مطالب پر شده است. رفتارى را كه خود ائمه اطهار(عليهم السلام)در بزرگداشت اين مراسم داشته اند مورد توجه قرار دهيد. مثلاً به كسانى كه مرثيه مى‌گفتند و شعر مى‌سرودند، صله هاى فراوان مى‌دادند و از آن ها بسيار تمجيد مى‌كردند و به آنان احترام مى‌گذاشتند. در ايام عزادارى در بيوت خود مراسم عزادارى تشكيل مى‌دادند، شاعرى را دعوت مى‌كردند، مى‌آمد مرثيه مى‌خواند. هم سفارش هاى زبانى و هم سيره عملى و هم ذكر آن همه ثواب ها براى زيارت و بزرگداشت عزادارى و بالأخره آن عشقى كه خدا در دل هاى پاك مؤمنان قرار داده، اين حادثه را به صورت حادثه منحصر به فردى در تاريخ بشر درآورده است.

خوب، اين ها چه اثرى در زندگى انسان ها داشته است؟ ما معتقديم كه مقام پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از ائمه اطهار(عليه السلام) بالاتر است. چرا براى وفات پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اين گونه عزادارى نمى‌كنيم؟ چرا با اين كه مقام پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از همه ائمه اطهار(عليه السلام) بالاتر است، اين همه سفارش براى زيارت و برپا كردن مراسم عزادارى آن حضرت نشده است؟ ما دوازده امام معصوم داريم، اگر بنا بر تفضيل مقام ائمه باشد، بر اساس آنچه خود ايشان فرموده اند مقام اميرالمؤمنين(عليه السلام) از همه بالاتر است. درست است كه ما براى شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام) هم خيلى عزادارى مى‌كنيم، اما نسبت به سيدالشهداء(عليه السلام) قابل مقايسه نيست. مصيبت حسين(عليه السلام) چه خصوصيتى دارد كه اين چنين براى او اهميت قائل شده اند و اين همه سفارش كرده اند؟ بگذريم از رواياتى كه مى‌فرمايد از زمان حضرت آدم(عليه السلام) ، ذكر حسين(عليه السلام) و گريه كردن بر مصيبت حسين(عليه السلام) بوده است. رواياتى هست كه همه انبيا و اوليا و فرشتگان آسمان براى  سيدالشهداء(عليه السلام) گريه كرده اند. اين ويژگى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مورد آن بزرگوار فرمود: «حُسَيْنُ مِنّى وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن»1 براى چيست؟ خوب، معناى «حسين منى» روشن است؛ اما «انا من حسين» خيلى مهم است. يا عبارت معروفى كه معمولاً در حسينيه ها مى‌نويسند كه از اين روايت گرفته شده است: «اِنَّ الْحُسَيْنَ ابنِ عَلى فى السَّماءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فى الاَْرْضِ فَاِنَّهُ لَمَكْتُوبٌ عَنْ يَمينِ عَرْشِ اللّهِ مِصْباحُ هُدىً وَ سَفينَةُ نَجاة»2 حسين چراغ هدايت و كشتى نجات است. خوب، همه امامان ما(عليهم السلام) چراغ هدايت بوده اند، همه آنان كشتى نجات هستند. در زيارت جامعه مى‌خوانيم كه همه شما كشتى نجات هستيد، هر كس به شما تمسك بجويد، نجات مى‌يابد، و هر كس از شما دور و عقب بماند، هلاك مى‌شود. همه اهل بيت(عليهم السلام)همين گونه اند. پس حسين(عليه السلام) چه خصوصيتى دارد؟

بدون شك شخصيت سيدالشهداء(عليه السلام) و شرايطى كه به تقدير الهى براى زندگى ايشان پيش آمد، يك ويژگى به زندگى آن حضرت(عليه السلام) و به خصوص شهادت او بخشيد كه اين بركات مى‌تواند از آن ناشى شود. همين طور ما معتقديم همه ائمه اطهار(عليهم السلام)نور واحد هستند؛ هر امام ديگرى هم به جاى امام حسين(عليه السلام) بود، بايد همين برنامه را اجرا مى‌كرد. اگر اختلافى در رفتار ائمه(عليهم السلام)ديده مى‌شود، به لحاظ شرايط اجتماعى زمان ايشان بوده است. مثلاً امام حسن(عليه السلام) اول جنگيد و بعد صلح كرد. اين كه معروف است كه امام حسن(عليه السلام) در مقايسه با سيدالشهداء(عليه السلام) سمبل صلح بود، بدان معنا نيست كه دو نوع سليقه و دو قرائت از اسلام داشته اند، قرائتى صلح طلبانه و قرائت ديگرى خشونت آميز؛ خير، ما معتقديم اگر امام حسين(عليه السلام) هم در موقعيت امام حسن(عليه السلام) بود، مى‌بايست همانند امام حسن(عليه السلام) رفتار كند و اگر امام حسن(عليه السلام) در شرايط امام حسين(عليه السلام) بود، بايد همان رفتار امام حسين(عليه السلام) را انجام مى‌داد، و ساير ائمه(عليهم السلام)نيز به همين شكل. اختلاف در روش ها و رفتارها به خاطر شرايط اجتماعى خاصى بوده كه اين وظايف را ايجاب مى‌كرده است. پس اين شرايط خاص است كه براى ابى عبد الله پيش آمد و زمينه اى را فراهم كرد كه نقشى را در تاريخ بشر و راهنمايى انسان ها ايفا كند كه براى هيچ فرد ديگرى ميسّر نشد. اين شرايط بود كه چنين رفتارى را تعيين كرد؛ يا به زبان دينى اين تقدير الهى بود، خواست خدا بود. چون شرايط اجتماعى هم به دست خداست، همه چيز به اراده لا يزال الهى منتهى مى‌شود. اين دو مطلب، دو روى يك سكه است؛ خواه بگوييم خدا اين ويژگى را به امام حسين(عليه السلام) بخشيد، و يا بگوييم شرايط زندگى ابى عبد الله اين خصوصيت ها را اقتضا كرد. چون اين شرايط نيز تابع اراده خدا است و طبق تقدير او انجام مى‌گيرد.

حال بايد بررسى كنيم كه چگونه سيدالشهداء(عليه السلام) اين ويژگى را پيدا كرد كه بتواند اين بركات را داشته باشد و مردم در سايه عزادارى در مصيبت او بتوانند مصالح دنيا و به خصوص مصالح آخرتشان را تأمين كنند؛ چون براى مؤمن، دنيا مقدمه اى براى تكامل اخروى است و حيات اصلى در آن جا است. اين جا يك دوران جنينى است كه ما مى‌گذرانيم. حيات حقيقى، پس از مرگ شروع مى‌شود. «وَ اِنَّ الدّارَ الْآخِرَةِ لَهِىَ الْحَيَوان»،1 حيات واقعى، پس از اين عالم است. به هر حال، هم مصالح دنيوى و هم مصالح اخروى ما در سايه توسل به سيدالشهداء(عليه السلام) ، توجه به آن حضرت، عزادارى براى او، گريستن براى او و عرض ارادت به ايشان است. همه شما آن قدر از معجزات و كراماتى كه از اين عزادارى ها حاصل شده است شنيده ايد كه من هر چه بگويم زيره به كرمان بردن است؛ لذا به اين قسمت نمى‌پردازم. حتى خاك گِلى كه عزاداران سيدالشهداء(عليه السلام) به پيشانى مى‌ماليدند موجب شفاى چشم حضرت آيت الله العظمى بروجردىرحمة الله عليه شد. اين داستان را همه شنيده ايد كه ايشان به چشم دردى مبتلا بودند كه معالجه نمى‌شد. تا اين كه در ايام عاشورا در بروجرد دسته اى سينه زن به منزل ايشان آمدند. مرحوم آيت الله بروجردى مقدارى از گِل هايى را كه عزاداران حسينى به سر و صورت ماليده بودند، برداشته و به چشم ماليد و آن چشم درد ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هيچ ناراحتى از ناحيه چشم نداشتند و بدون عينك ريزترين خط ها را مى‌خواندند و اين به بركت گِلى بود كه از سر و پيشانى سينه زنان سيدالشهداء(عليه السلام) ريخته بود. از اين گونه كرامات و معجزات الى ماشاءالله وجود دارد. همه شما با يك قطره اشكى كه در اين مراسم مى‌ريزيد، اول نورانيت آن را در خود احساس مى‌كنيد. حاجت هايى كه از شما برآورده مى‌شود و نيز بسيارى از آفت ها و مصيبت هايى كه از شما دفع مى‌شود و نمى‌دانيد، در مرحله بعد است. نكته اى است كه داخل پرانتز عرض مى‌كنم كه در دعاها به آن اشاره شده است، و آن اين كه ما غالباً فقط حاجت هايى را كه از خدا مى‌خواهيم و برآورده مى‌شود، به حساب مى‌آوريم؛ اما نمى‌دانيم چه مصيبت هايى  متوجه ما بوده است و خدا آن مصيبت ها را از ما برداشته است و از آن ها خبر نداريم؛ در حالى كه به بركت نام سيدالشهداء(عليه السلام) ده ها برابر بركاتى كه بر مردم نازل مى‌شود، آفات و مصيبت هايى از آن ها برداشته مى‌شود و ما خبر نداريم و آن ها را به حساب نمى‌آوريم. اگر چنين چيزى باشد، آيا جا ندارد كه مردم اين همه اهتمام به گريه و عزادارى داشته باشند؟

 

منبع:

کتاب اذرخش کربلا

ايه الله محمد تقی مصباح يزدی

 

 

 

 

 



حقانیت مولا علی بن ابی طالب علیه السلام

 

بسم رب الحیدر

سب علی ـ علیه السلام ـ ممنوع

مناظره عمر بن عبدالعزيز با استادش



«عمر بن عبدالعزیز» از كودكی استادی خداشناس و با ایمان و آگاه به نام «عبیدالله» داشت. یك روز عُمَر با سایر كودكان همسال خود كه همگی از بنی امیه و منسوبین آنان بودند، بازی می‎كرد. كودكان، در حالی كه سرگرم بازی بودند، طبق معمول به هر بهانه كوچك علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كردند عمر نیز در عالم كودكی با آنها هم صدا می‎شد. اتفاقاً در همان هنگام آموزگار وی كه از كنار آنها می‎گذشت، شنید كه شاگردش نیز مثل سایر كودكان، علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كند. استاد فرزانه چیزی نگفت و به مسجد رفت. هنگام درس شد و عمر برای فراگرفتن درس به مسجد رفت. استاد تا او را دید، مشغول نماز شد. عمر مدتی نشست و منتظر شد تااستاد از نماز فارغ شود، اما استاد نماز را بیش از حد معمول طول داد. شاگرد خردسال احساس كرد كه استاد از او رنجیده است و نماز بهانه است، آموزگار، پس از فراغت از نماز نگاه تندی به وی افكنده و گفت:
ـ از كجا می‎دانی كه خداوند پس از آنكه از اهل «بدر» و «بیعت رضوان» راضی شده بود به آنها غضب كرده و آنها مستحق لعن شده‎اند؟
[1]

 

 

 

 


ـ من چیزی در این باره نمی‎دانم.
ـ پس به چه علت علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كنی؟
ـ از عمل خود عذر می‎خواهم و در پیشگاه الهی توبه می‎كنم و قول می‎دهم كه دیگر این عمل را تكرار نكنم.
سخنان منطقی استاد، او را سخت تحت تأثیر قرار داد و تصمیم گرفت تا نام علی ـ علیه السلام ـ را به زشتی نبرد؛ تا آن كه حادثه دوم اتفاق افتاد و او را در تصمیم دیگر خود استوارتر ساخت.
حادثه از این قرار بود كه پدر عُمَر از طرف حكومت مركزی شام، حاكم مدینه بود و در روزهای جمعه طبق معمول، ضمن خطبه نماز جمعه، علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كرد و خطبه را با سبّ آن حضرت به پایان می‎رسانید.
روزی پسرش عمر به وی گفت: «پدر! تو هر وقت خطبه‎ می‌خوانی، در هر موضوعی كه وارد بحث می‎شوی داد سخن می‎دهی و با كمال فصاحت و بلاغت از عهده بیان مطلب بر می‎آیی، ولی همین كه نوبت به لعن علی می‎رسد، زبانت لكنت پیدا می‎كند. علت این امر چیست؟»
ـ فرزندم! آیا تو متوجه این مطلب شده‎ای؟
ـ آری پدر!
ـ فرزندم! این مردم كه پیرامون ما جمع شده‎اند و پای منبر ما می‎نشینند، اگر آنچه من از فضایل علی می‎دانم بدانند، از اطراف ما پراكنده شده و دنبال فرزندان او خواهند رفت!

 

 

 


عمر بن عبدالعزیز كه هنوز سخنان استاد درگوشش طنین انداز بود، چون این اعتراف را از پدر خود شنید، سخت تكان خورد و با خود عهد كرد كه اگر روزی به قدرت برسد، این بدعت شوم را كه یادگار معاویه بن ابی‌سفیان بود از میان ببرد. لذا به مجرد اینكه در سال 99 هجری به خلافت رسید، به آرزوی دیرینه خود جامه عمل پوشانید و طی بخشنامه‎ای دستور داد كه در منابر به جای لعن علی ـ علیه السلام ـ آیه «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبى وَ یَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»
[2] تلاوت شود.
این اقدام با استقبال مردم روبرو شد و شعراء و گویندگان این عمل را مورد ستایش قرار دادند.
[3]


[1] . منظور استاد این بود كه علی ـ علیه السلام ـ یكی از شركت كنندگان در جنگ بدر و بیعت رضوان بوده و بلكه در صدر آنان قرار داشت و خداوند در قرآن كریم رضایت خود را از آن حضرت اعلام كرده است و لذا لعن آن حضرت قطعاً جایز نیست.
[2] . خداوند به عدالت و نیكوكاری و بخشش به خویشان فرمان می‌دهد و از كارهای بد و ناروا و ستمگری منع می‎كند، او شما را پندی می‎دهد تا اندر الهی را بپذیرید. (سوره نحل، آیه 90)
[3] .رک: ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 5، ص 42ـ مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج 3، ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، الطبعه الثانیه، قم، منشورات مكتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی (ره)، ج 3، ص 59.


 



در جستجوی حق ـ حقّانیّت اسلام

 

بسم رب الحق

 

در جستجوی حق ـ حقّانیّت اسلام

مناظره امام كاظم(ع) با جاثليق مسيحيان



شیخ صدوق (ره) و دیگران از هشام بن حكم (شاگرد برجسته امام صادق ـ علیه السّلام ـ) روایت كرده‌اند، یكی از دانشمندان و روحانیون بزرگ مسیحیان به نام «بُرَیهَه» كه او را جاثلیق[1] می‌گفتند؛ هفتاد سال در آئین مسیحیان بود، او در جستجوی اسلام و جویای حقّ و اسلام بود، زنی همراه او بود و سالیان دراز به او خدمتگذاری می‌كرد، بُرَیهَه، سستی آئین مسیحیّت و سستی دلائل آن را از آن زن، مخفی می‌كرد، تا این‌كه: آن زن از این جریان آگاه گردید، بُرَیهَه همچنان به پرس‌وجو و كندوكاو درباره اسلام پرداخت، و از رهبران و علما و صالحان اسلام، جویا می‌شد، و برای شناختن اندیشمندان اسلام كنجكاوی می‌كرد.
او در میان هر فرقه و گروهی وارد می‌شد، و گفتار و عقائد آن‌ها را بررسی می‌نمود، ولی چیزی از حقّ به دست نمی‌آورد، به آن‌ها می‌گفت: «اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداری از حقّ نزد شما وجود داشته باشد.»
تا این‌كه او در این راه جستجو، اوصاف شیعه و آوازه «هشام بن حكم» را شنید.
یونس بن عبدالرّحمن (یكی از شاگردان امام صادق ـ علیه السّلام ـ) می‌گوید: هشام گفت: روزی در كنار مغازه‌ام كه در «باب الكرخ» قرار داشت، نشسته بودم، جمعی نزد من قرآن می‌آموختند، ناگاه دیدم گروهی از مسیحیان، كه همراه «بُرَیهَه» بودند، بعضی از آن‌ها كشیش و بعضی در مقامات دیگر، در حدود صدنفر بودند، لباس‌های سیاه در تن داشتند، و كلاه‌های بُرنُس
[2] بر سرشان بود، بُرَیهَه «جاثَلیق اكبر» نیز در میانشان بود آمدند و در اطراف مغازه من اجتماع كردند، برای بُرَیهَه، كرسی (صندلی مخصوص) گذاشتند، او بر آن نشست، اُسقف‌ها و رُهبانان، با كلاه‌های بُرنُس كه بر سرداشتند، برخاستند و بر عصاهای خود تكیه دادند.
بُرَیهَه گفت: در میان مسلمانان هیچ‌كس از افرادی كه به «علم كلام» شهرت دارند، نبودند مگر این‌كه من با آن‌ها درباره حقّانیّت مسیحیت بحث و مناظره كرده‌ام، ولی چیزی را كه با آن مرا محكوم كنند، در نزد آن‌ها نیافته‌ام، اكنون نزد تو آمده‌ام تا درباره حقّانیّت اسلام با تو مناظره كنم.

 

 

 

 


سپس ماجرای مناظره هشام با بُرَیهَه، و پیروزی هشام را در ضمن گفتاری طولانی شرح داده‌ آن‌گاه می‌گوید: نصرانی‌ها پراكنده شدند، در حالی كه با خود می‌گفتند: ای كاش ما با هشام و اصحاب او، روبرو نمی‌شدیم، و بُرَیهَه پس از این مناظره، در حالی كه بسیار غمگین و محزون بود به خانه‌اش بازگشت. زنی كه در خانه او، خدمت می‌كرد به بُرَیهَه گفت: «علّت چیست كه تو را غمگین و پریشان می‌نگرم»
بُرَیهَه ماجرای مناظره خود با هشام را برای زن، بیان كرد، و گفت: علّت غمگین بودن من همین است.
زن به بُرَیهَه گفت: «وای بر تو، آیا می‌خواهی بر حق باشی یا بر باطل؟!»
بُرَیهَه جواب داد: «می‌خواهم بر حقّ باشم».
زن گفت: هر جا كه حق خود را یافتی، به همان جا میل كن، و از لجاجت بپرهیز، زیرا لجاجت، نوعی شكّ است، و شكّ، موضوع زشتی است و اهل شكّ، در آتش دوزخند.
بُرَیهَه، سخن زن را پذیرفت و تصمیم گرفت بامداد نزد هشام برود، بامداد نزد هشام رفت، دید هیچ‌كس از اصحاب هشام در نزدش نیستند، به هشام گفت: «ای هشام! آیا تو كسی را سراغ داری كه رأی او را الگو قرار داده و از او پیروی كنی؟، و اطاعت او را دین خود بدانی».
هشام گفت: «آری ای بُرَیهَه».
بُرَیهَه، از اوصاف آن شخص، سؤال كرد.
هشام، اوصاف امام صادق ـ علیه السّلام ـ را برای بُرَیهَه، بیان كرد، بُرَیهَه به امام ـ علیه السّلام ـ اشتیاق پیدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدینه مسافرت كردند، زن خدمت‌كار، نیز همراه بُرَیهَه بود، آن‌ها تصمیم داشتند به حضور امام ـ علیه السّلام ـ برسند، ولی در دالان خانه امام صادق ـ علیه السّلام ـ، با موسی‌بن جعفر ـ علیه السّلام ـ دیدار نمودند.
مطابق روایت «ثاقب المناقب» هشام بر او سلام كرد، بُرَیهَه نیز سلام كرد، سپس آن‌ها علّت شرفیابی خود را به حضور امام، بیان كردند، امام كاظم ـ علیه السّلام ـ در آن هنگام، كودك بود (و طبق روایت شیخ صدوق (ره) هشام، داستان بُرَیهَه را برای حضرت كاظم نقل نمود.)
گفتگوی جاثلیق با امام كاظم ـ علیه السّلام ـ
امام كاظم: ای بُرَیهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجیل) آگاهی داری؟
بُرَیهَه: من به كتاب خودم آگاهی دارم.
امام كاظم: تا چه اندازه به تأویل (معنای باطنی) آن اعتماد داری؟
بُرَیهَه: به همان اندازه كه به آگاهیم از آن، اعتماد دارم.
در این هنگام، امام كاظم ـ علیه السّلام ـ به خواندن آیاتی از انجیل، آغاز كرد.
بُرَیهَه (آن‌چنان مرعوب قرائت امام شد كه) گفت: «حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ انجیل را این چنین كه شما می‌خوانید، تلاوت می‌كرد، این گونه قرائت را جز حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ، هیچ‌كس نمی‌خواند»، آن‌گاه بُرَیهَه به امام كاظم ـ علیه السّلام ـ عرض كرد: اِیّاك كُنْتُ اَطْلُبُ مُنْدُ خَمْسِینَ سَنَهَ اَوْ مِثْلَكَ: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوی تو یا مثل تو بودم» سپس، بُرَیهَه، همان‌دم مسلمان شد، زن خدمت‌كار او نیز مسلمان گردید، و در راه اسلام، استقامت نیكو نمودند، سپس هشام همراه بُرَیهَه و آن زن، به محضر امام صادق ـ علیه السّلام ـ رسیدند، و هشام ماجرای گفتگوی حضرت كاظم ـ علیه السّلام ـ و بُرَیهَه، و مسلمان شدن بُرَیهَه و زن خدمت‌كار را به عرض امام صادق ـ علیه السّلام ـ رسانید.
امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِن بَعْضٍ وَاللهُ سَمیِعُ عَلیِمُ: «آن‌ها فرزندانی بودند كه (از نظر پاكی و كمال) بعضی، از بعضی دیگر گرفته شده‌اند و خداوند شنوا و دانا است» (آل‌عمران ـ آیه 34)
گفتگوی بُرَیهَه با امام صادق ـ علیه السّلام ـ
بُرَیهَه: فدایت گردم، تورات و انجیل و كتاب‌های پیامبران ـ علیه السّلام ـ از كجا نزد شما آمده است؟
امام صادق: این كتاب‌ها، از جانب آن‌ها به ارث به ما رسیده است، ما همانند آن‌ها، آن كتاب‌ها را تلاوت می‌كنیم، و همانند آن‌ها می‌خوانیم، خداوند در زمین، حجّتی را قرار نمی‌دهد، كه هرگاه از او سؤالی كنند، در پاسخ بگوید: «نمی‌دانم».
از آن پس، بُرَیهَه ملازم امام صادق ـ علیه السّلام ـ و از یاران او گردید، تا این‌كه در عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ از دنیا رفت، امام صادق ـ علیه السّلام ـ او را با دست خود غسل داد و كفن كرد و با دست خود، او را در میان قبر نهاد، و فرمود:
هذا حَوارِی مِنْ الْمَسِبح عَلَیهِ السَّلامُ یَعْرِفُ حَقَّ اللهِ عَلَیْهِ: «این مرد، یكی از حواریّون (یاران نزدیك) عیسی ـ علیه السّلام ـ است كه حقّ خدا بر خویش را می‌شناسد»، بیشتر اصحاب امام صادق ـ علیه السّلام ـ آرزو می‌كردند كه همچون بُرَیهَه (دارای آن مقام عالی معنوی) باشند.

 

[1] ـ «جاثلیق»: شخصیّت بزرگ مسیحیان است، كه بعد از او در درجه، «مطران»، و بعد از او اُسقُف»، و بعد از او «قسّیس» است.
[2] ـ بُرنس: كلاه‌های درازی كه روحانیون مسیحی، بر سر می‌گذارند.



شیوه‎های ارتباط با امام زمان(عج)

 

بسم رب المهدی

 

باید به این نكته توجّه داشت كه شناخت و ایمان نسبت به امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- و استواری در آن، بر هر چیز دیگر، مقدم است چرا كه در عصر امامان پیشین، كسانی بودند كه در كنار ائمه عصمت و طهارت زندگی می‌كردند ولی چون نسبت به آن برگزیدگان‌الهی، معرفت و ایمان نداشته‌اند، بهره‌ای از آنها نبرده و چه بسا با آنها هم مخالفت كرده‌اند.
حال ما چه كنیم كه بتوانیم امام زمان خویش را بشناسیم و انس وارتباط حقیقی با آن حضرت برقرار نماییم؟ در اینجا به برخی از مهم‌ترین راه‌های آن اشاره می‌نماییم:
1.تقوا 2. عشق و محبت به آن سرور.
تقوا به معنای ترس از پروردگار و نگهداری نفس می‌باشد یعنی اطاعت كامل از خداوند و فرمانبرداری از دستورات او كه خلاصه‌اش انجام واجبات و ترك محرمات می‌شود، البتّه تقوا مراتبی دارد و اگر این نردبان را آدمی تا آخرین پله‌اش طی كند به سعادت بزرگی دست خواهد یافت كه در نهایت به جایی می‌رسد كه خداوند متعال می‌فرماید: ای بنده من اطاعتم كن تو را مثل خودم قرار می‌دهم. من زنده هستم و نمی‌میرم، تو را هم زنده قرار می‌دهم و نمی‌میری و من بی‌نیاز هستم و محتاج نمی‌شوم، تو را هم بی‌نیاز قرار می‌دهم كه محتاج نمی‌شوی. من هر چه را اراده كنم تحقق پیدا می‌كند، تو را هم به صورتی قرار می‌دهم كه هر چه را بخواهی تحقق پیدا می‌كند.
[1]

 

 

 

 


برای رسیدن به این مرحله، علاوه بر انجام واجبات و ترك محرمات تا حد امكان باید مستحبات را هم انجام دهد و از شبهات و مكروهات هم دوری كند.
تقوا سبب نورانیت و قرب به حضرت‌ولی‌عصر-عجل الله تعالی فرجه الشریف- و اتصال روحی با آن حضرت می‌شود. در توقیع شریف امام زمان-عجل الله تعالی فرجه الشریف- به شیخ مفید،‌‌امام می‌فرماید: «...پس هر فردی از شما عمل كند به آن چیزی كه به وسیله آن به محبت ما نزدیك می‌شود و دوری كند از آن چیزهایی كه به وسیله آن به اكراه و خشم ما نزدیك می‌شود. پس به درستی كه امر ظهور ما یك دفعه و ناگهانی است، در وقتی كه توبه برای فرد، نفعی ندارد و نجات نمی‌دهد او را از عقاب ما، پشیمانی بر رفتارهای ناپسند. خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمتش نصیب شما فرماید».
پس آنچنان كه از كلمات گهربار آن وجود مقدس دانسته می‌شود، تنها چیزی كه نمی‌گذارد به آن حضرت نزدیك شویم ، اعمال سوء و گناهان ماست كه آن مولا را ناراحت می‌سازد در حقیقت علّت اصلی این حجاب بین ما و آن حضرت در خود ماست. معصیت خدا سبب می‌شود كه دل و قلب انسان از محبت خاندان وحی خالی گردد و بُعد روحی و جسمی از آقا امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- پیش آید و اعمال شایسته ما، این اتصال روحی با امام را از بین برده و سبب دور شدن ما از آن وجود مقدس می‌گردد.
در تشرف علی بن ابراهیم بن مهزیار، امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- همین نكته را باز تذكر نموده‌اند كه پسر مهزیار نقل می‌كند كه پس از توسلات عدیده‌ای در یك سفر در جستجوی آن وجود مقدس به مكه مشرف می‌شود، شبی در مسجدالحرام مقابل درب كعبه شخص وارسته‌ای را می‌بیند كه پس از سلام و معرفی خود، به این‌كه از سوی حضرت مأمور بردن پسر مهزیار به جهت پابوسی حضرت بقیه الله -عجل الله تعالی فرجه الشریف- است، از پسر مهزیار می‌پرسد: چه چیزی را طلب می‌كنی ای ابالحسن؟

 

 

 

 


گفتم: امامی كه محجوب و مخفی از عالم است.
گفت: او از شما پوشیده و مخفی نیست و لكن اعمال بد شما او را از شما پوشانده و مخفی ساخته است.
وقتی آن شخص پس از مقدماتی، عتی بن مهزیار را خدمت حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- می‌برد حضرت در قسمتی از سخنانشان خطابه به او می‌فرماید: ای ابوالحسن شب و روز توقع و انتظار آمدن تو را داشتم، چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟
پسر مهزیار در جواب می‌گوید: ای آقای من تا الان كسی را نیافته بودم كه مرا راهنمایی كند.
حضرت فرمودند: كسی را نیافتی كه راهنمائیت كند؟!
آنگاه با انگشتان مباركشان بر روی زمین فشار دادند و سپس فرمودند: و لكن شما اموالتان را زیاد نمودید، ضعفاء مؤمنین را دچار حیرت ساختید و بین خود قطع رحم نمودید پس الان برای شما چه عذری مانده است؟
[2]
پس مهم‌ترین عامل،كه موجب ایجاد انس با مولایمان امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- و از بین رفتن موانع بهره‌مندی از فیض حضور آن حضرت می‌گرددتقوا،پرهیزكاری و ترك محرمات و انجام واجبات الهی است.
امر دوّم برای نزدیك شدن به محضر مبارك امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- عشق به آن حضرت و ایجاد محبت در خود نسبت به آن مقام مقدس می‌باشد. در حدیث گرانبهایی كه در مورد رابطه قلبی بین امام معصوم و شیعه، مضامین زیبایی در آن نقل گردیده است، راوی سؤال می‌كند: «آیا شما برای من دعا می‌نمایید؟ امام رضا-علیه السلام- می‌فرماید: آیا تو غیر از این را گمان می‌كنی؟ راوی جواب می‌گوید: خیر و سپس حضرت می‌فرماید:
اگر خواستی كه دریابی كه مقام محبت من با تو و اهتمام داشتن من در امر تو چقدر است، پس به قلب خود نظر كن و ببین كه در قلبت و در كارهایت چقدر به من محبت داری و به فكر من هستی؟»
[3]
این یك قاعده كلی است كه هر قدر شما به شخصی نزدیك باشید و او را دوست داشته باشید او هم شما را به همان مقدار دوست خواهد داشت لذا امام در حدیث می‌فرمایند كه به خود نظر كن و آنگاه درجه محبت خویش را نسبت به ما بسنج. پس بدان به همان مقداری كه تو به یاد ما هستی ما هم به یاد تو هستیم.

 

 

 

 


گاهی می‌شود محّب و عاشق، از یك دوستی عادی گام فراتر می‌گذارد به گونه‌ای كه محبوب و معشوق را بیش از خود دوست دارد و او را با همه دنیا عوض نمی‌كند و حاضر است جان را فدایش كند و اوامرش را بی چون و چرا، اجرا كند در این صورت مقام محبت و مودت به آخرین درجه خود می‌رسد كه شاید قابل وصف نباشد، وقتی چنین حالت و رابطه‌ای بین عاشق و معشوق پدید آمد، هیچ چیز نمی‌تواند مانع اتصال گردد و هیچ سدی نمی‌تواند در برابر عاشق بایستد. از آن طرف هم وقتی محبوب این حالت محب را مشاهده می‌كند در لطف و مهرورزیدن نسبت به محب كوتاهی نمی‌كند او را در سرای خویش میهمان می‌نماید و پذیرایی و میهمان‌نوازی از او را به حد اعلی می‌رساند از او می‌خواهد كه در كنارش برای همیشه بماند تا این حالت محبت و دوستی از بین نرود.
اگر این حالت علاقه با نهایت درجه‌اش در قلب و روح انسان پدید آمد كه امام و آقا و مولای خود را بیش از خویش بخواهد و حاضر باشد كه جان در راه او دهد و موانع دنیایی نتواند در مقابلش بایستد، البتّه از طرف آن حضرت عنایاتی كه نمی‌توان مثل و مانند آن عنایات و محبت‌ها را در دنیا یافت، به او خواهد شد.
اگر دل از علائق كنده باشی به منزل بار خود افكنده باشی
البتّه وسائل و راه‌های دیگری هم وجود دارد كه می‌تواند موجب قرب و نزدیك شدن به آن حضرت گردد كه به مهم‌ترین آنها اشاره می‌گردد:
1. معرفت و شناخت در حد امكان، از آن چهارده نور تابناك خصوصاً حضرت بقیه الله -عجل الله تعالی فرجه الشریف- .
2. به یاد آن حضرت بودن در همه اوقات.
3. انتشار دادن نام و یاد آن حضرت در بین مردم.
4. عظیم شمردن نام آن وجود مقدس.
5. گریه و ناله در دوری از آن امام و حزن و اندوه در غربت او.
6. دعا برای تعجیل فرج در هر صبح و شام در اوقات اذان كه در توقیع شریف فرمودند: و اكثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان ذلك فرجكم «برای تعجیل ظهور زیاد دعا نمایید كه همانا آن(دعا كردن) موجب گشایش در امور و رهایی شما است.»
[4]
7. هدیه نمودن ثواب عبادات به آن حضرت .
8. قرائت قرآن و عمل به آن و هدیه ختم قرآن به آن وجود مقدس و مبارك.
9. توجه به خواندن زیارت عاشورا و زیارت جامعه كبیره و نماز شب كه همانا استمرار بر آن‌ها،آثاری بس شگفت‌انگیز دارد.
10. زیارت نمودن آن حضرت به ادعیه‌ای كه در خصوص آن بزرگوار وارد گردیده است.
11. انفاق مال در راه و صدقه دادن برای سلامتی و تعجیل در ظهور آن حضرت.
12. عزاداری و گریه در مصیبت جد بزرگوارش امام حسین ـ علیه السّلام ـ و عمه‌اش زینب-علیها السلام-.
13. دوست داشتن خوبان و شیعیان مخلص و محبان واقعی آن حضرت و احترام گذاشتن به آن‌ها.
14. یاری رساندن به شیعیان آن حضرت و رفع مشكلات دوستان آن بزرگوار.
البتّه از این نكته نباید غافل شد كه ارتباط وانس با حضرت ولی عصرامام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- اعم از ملاقات می‌باشد و می‌تواند جلوه‌های دیگری از جمله خواب، ارتباط قلبی و... داشته باشد .

 

 

 

 


خدایا توفیق درك انس و محبت مولایمان امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- و توفیق زیارت آن حضرت را به ما آن عنایت فرما و ما را از سربازان و یاوران مخلص آن حضرت مقرر گردان «آمین یا رب العالمین»

 

[1] . مستدرك وسائل‌الشیعه ج 11، ص 258.
[2] . دلائل الامامه، ص 296 محمد بن جریر طبری.
[3] . اصول كافی، ج 2، ص 652.
[4] . بحارالانوار، 52 ص، غیبه الطوسی ص 290.

 



کشتی بی نا خدا

 

بسم رب الحق

 


روزی علی بن میثم[1] بر حسن بن سهل، (وزیر مأمون) وارد شد، دید یك نفر طبیعی مسلك (منكر خدا) در صدر مجلس نشسته، و وزیر نسبت به او احترام شایانی می‎كند، و اعیان و اشراف و حتی دانشمندان در مقامی پست‎تر از او نشسته‎اند و او با كمال گستاخی درباره حقانیت مسلك خود سخن می‎گوید.
علی بن میثم كه در مجلس حاضر بود برآشفت و به حسن بن سهل گفت: «ای وزیر! امروز در بیرون خانه تو چیز بسیار عجیبی دیدم؟!»
وزیر: چه دیدی؟
علی بن میثم: دیدم یك كشتی بدون ناخدا و ریسمان، از این سو به آن سو، عبور می‎كند!
همان دم منكر خدا كه در نزدیكی وزیر نشسته بود، به وزیر گفت: «به حرف این مرد گوش نده، این مرد ظاهراً دیوانه است؛ زیرا سخنان آشفته و نادرست می‎گوید.»

 

 

 

 

 


علی بن میثم: نه من دیوانه نیستم. كجای حرف من به سخن دیوانگان شباهت داشت؟
منكر خدا: كشتی چوبی، از جمادات است و عقل و جان ندارد، چگونه ممكن است كشتی بدون راهنما و ناخدا، از این سو به آن سو حركت كند؟!
علی بن میثم: آیا سخن من تعجب آورتر است یا سخن تو كه می‎گویی این دریای بیكران، بدون آفریدگار و بدون راهنمایی كه دارای عقل باشد، در تلاطم است؟ این گیاهان مختلفی كه از زمین می‎روید، و این بارانی كه از آسمان فرو می‎بارد به پندار تو خالق و مدبّری ندارد، در عین حال تعجب می‎كنی كه یك كشتی ساده بدون مدبر و ناخدا، حركت نماید.
منكر خدا، از پاسخ دادن فروماند و دریافت كه مطرح كردن مثال كشتی، فقط بهانه‎ای بوده برای محكوم كردن او، و علی بن میثم مردی دانشمند و زیرك است.

 

[1] . علی بن میثم یكی از علمای برجسته و متكلمین زبردست تاریخ تشیّع است. «علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم» نوه «میثم تمّار» است كه از او به عنوان علی بن میثم» یاد می‎شود. او از اصحاب خاص امام رضا ـ علیه السلام ـ بود.

 



تاریخچه شیعه

 

بسم رب الحسین

 

شیعه‌‌ امامیه


شیعه در لغت و اصطلاح


شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یكی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی كردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[1] و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود كه به خلافت و امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ معتقدند، و بر این عقیده‌اند كه امام و جانشین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت حضرت علی ـ علیه السلام ـ و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[2]
اطلاق شیعه بر دوستان و پیروان علی ـ علیه السلام ـ، نخست، از طرف پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ صورت گرفته است. این مطلب، در احادیث متعددی كه از آن حضرت روایت شده، مطرح شده است. چنان كه سیوطی از جابر بن عبدالله انصاری و ابن عباس و علی ـ علیه السلام ـ روایت كرده كه پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در تفسیر آیه‌ی «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خیر البریّه» (بیّنه / 7) اشاره به علی ـ علیه السلام ـ كرده و فرموده‌اند: «تو و شیعیانت» روز قیامت، رستگار خواهید بود.»
[3]

 

 

 


در تاریخ شیعه، فرقه‌هایی پدید آمده است، كه بسیاری از آن‌ها منقرض شده‌اند، و بحث درباره‌ی آن‌ها فایده‌ی چندانی ندارد. فرقه‌های اصلی شیعه كه هم اكنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه‌ی اثنا عشریه، شیعه‌ی زندیّه، و شیعه‌ی اسماعیلیه، درباره‌ی ‌هر یك از آن‌ها در فصلی جداگانه، به اختصار بحث خواهیم كرد. موضوع بحث در این فصل، شیعه‌ی اثنا عشریه است.
وجه تسمیه
اكثریت شیعه، را شیعه‌ی‌ امامیه یا اثنا عشریه تشكیل می‌دهد،‌از آنجا كه آنان جانشینان پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را دوازده نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی كه از پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:
1ـ علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ 2ـ حسن بن علی ـ علیه السلام ـ 3ـ حسین بن علی ـ علیه السلام ـ 4ـ علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ (امام سجّاد) 5ـ محمد بن علی (امام باقر ـ علیه السلام ـ ) 6ـ جعفر بن محمد (امام صادق ـ علیه السلام ـ ) 7ـ موسی بن جعفر (امام كاظم ـ علیه السلام ـ ) 8ـ علی بن موسی (امام رضا ـ علیه السلام ـ )9ـ محمد بن علی (امام جواد ـ علیه السلام ـ ) 10ـ علی بن محمد (امام هادی ـ علیه السلام ـ ) 11ـ حسن بن علی (امام عسكری ـ علیه السلام ـ ) 12ـ ‌حجه بن الحسن (مهدی موعود ـ عج ـ).
شیعه‌ی اثنا عشریه بر مسئله‌ی‌ امامت تأكید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی می‌داند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین می‌داند. با توجه به این عقاید ویژه درباره‌ی امامت، به «امامیه» شهرت یافته است.
شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به كسانی كه به امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ عقیده دارند درباره‌ی شیعه‌ی گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است كه به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلّی، و عصمت و كمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین ـ علیه السلام ـ می‌داند...»
[4]

 

 

 

 


تاریخ پیدایش تشیّع


گرچه، در عصر پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ درباره‌ی‌ پاره‌ای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد،[5] ولی فرقه‌ها و دسته‌بندی‌هایی كه بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اختلافاتی پدید آمد كه سبب پیدایش فرقه‌های مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی كه در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پدید آمد، مربوط به مسئله‌ی خلافت و امامت بود كه مسلمانان را به دو دسته تقسیم كرد.
یك دسته معتقد بودند كه امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است كه معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند كسی نمی‌داند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است كه در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ جانشین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و امام مسلمین است. حضرت علی ـ علیه السلام ـ و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه،‌ اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده‌ی شیعه ـ خصوصاً شیعه‌ی امامیه ـ در مسئله‌ی امامت است.
و دسته‌ی دیگر ـ كه در رأس آن‌ها ابوبكر و عمر قرار داشتند ـ بر این عقیده بودند كه پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای خود جانشین تعیین نكرده است،‌ و این كار را به مسلمانان واگذار كرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله‌ی خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یك اقدام شتابزده - در شرایطی كه حضرت علی ـ علیه السلام ـ و عده‌ای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مشغول بودند ـ عده‌ای از مهاجران و انصار در سقیفه‌ی بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی كه در مورد خلیفه‌ی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ میان آن‌ها مطرح شد، سر انجام با ابوبكر به عنوان خلیفه‌ی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بیعت كردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونه‌ای بود كه امام علی ـ علیه السلام ـ و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست می‌زدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می دید، امام علی ـ علیه السلام ـ مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان می‌كرد، ولی از درگیریهای خصومت آمیز خودداری كرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه كوشش و تلاشی خودداری نمی‌كرد.
و در حل مشكلات، دستگاه خلافت را یاری می‌نمود. تا آنجا كه از خلیفه دوم نقل شده كه هفتاد بار گفته است «اگر علی نبود عمر هلاك می‌شد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله‌ی دشواری كه علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار».
[6]
در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت می‌شود كه لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بر چهار تن از صحابه اطلاق می‌شد كه عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.
[7] این افراد از جمله كسانی هستند كه در مسئله‌ی خلافت و امامت، علی ـ علیه السلام ـ را خلیفه‌ی بلافصل پیامبر می‌دانستند با این وصف، و با توجه به این كه نظریه‌ی ‌شیعه در مسئله‌ی امامت به نصوص كتاب و سنّت مستند گردیده است، می‌توان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یك مذهب، پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ موجودیت یافت.

 

 

 

 

 

 

[1] . الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و كل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و كل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع. لسان العرب، كلمه‌ی شیع، المیزان، ج17، ص147.
[2] . اوائل المقالات، ص35، الملل و النحل، ج1، ص146.
[3] . الدر المنثور، ج8، ص589، ط دارالفكر. نیز به الغدیر، ج2، ص57ـ58 رجوع شود.
[4] . اوائل المقالات، ص38.
[5] . در این باره به كتاب النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین رجوع شود.
[6] . جهت آگاهی از این روایات به الغدیر، ج1 رجوع شود.
[7] . فرق الشیعه، ص17ـ18، اعیان الشیعه، ج1، ص18ـ19.

 

 



سیره عملی امام زمان(عج)

 

بسم رب المهدی

 

از آنجا كه جز عده كمی از مردم كه آن هم بیشتر خواص بودند آن بزرگوار را درك نكرده و از سیره عملی آن بزرگوار آگاهی مفصلی ندارند، ولی در همین دوران كوتاه هم كه از سیره عملی آن بزرگوار نقل شده و همچنین با توجه به روایات صحیح و فراوانی كه از ائمه معصوین ـ علیهم السلام ـ نقل شده، سیره عملی امام مهدی ـ علیه السلام ـ در همان سیره جدش رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ است. زیرا كه ایشان زنده كننده سنت و سیره نبوی در دوران غیبت ودوران ظهور خواهد بود. و این بزرگوار بدون شك آیینه تمامی نمای علمی و عملی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بود، كه اینك به گوشه ای از سیره عملی آن بزرگوار كه از سوی اصحاب و یاران آن حضرت نقل شده اشاره می كنیم.
احمد بن اسحاق از بزرگان شیعه و پیروان ویژه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ می گوید: خدمت امام عسكری ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، و می خواستم در مورد جانشین پس از او سؤال كنم فرمود: ای احمد، همانا خدای متعال از آن هنگام كه آدم را آفرید زمین را از حجت خدا خالی نگذاشته و نیز تا قیامت خالی نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمین رفع بلا می شود و باران می بارد و بركات زمین خارج می گردد. عرض كردم: ای پسر رسول خدا، امام و جانشین پس از شما كیست؟

 

 


آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حالی كه پسری سه ساله كه رویی همانند ماه تمام داشت بر دوش خویش حمل می كرد و فرمود: ای احمد بن اسحاق، اگر نزد خدای متعال و حجتهای او گرامی نبودی این پسر را به تو نشان نمی دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم كنیه اوست، او كسی است كه زمین را از عدل و داد پر می سازد همچنانكه از ظلم وجور پر شده باشد. ای احمد بن اسحاق مثل او در این امت مثل خضر ـ علیه السلام ـ و ذوالقرنین است، سوگند به خدا غایب می شود، به طوری كه در زمان غیبت او، از هلاكت نجات نمی یابد مگر كسی كه خداوند او را بر اعتراف به امامت وی ثابت قدم بدارد و موفق سازد كه برای تعجیل او دعا كند.
عرض كردم: سرور من، آیا نشانه ای دارد كه دل من به آن اطمینان بیشتری پیدا كند؟
دراین هنگام آن پسر به عربی فصیح فرمود: (منم بقیه الله در زمین، همانكه از دشمنان خدا انتقام می گیرد، ای احمد بن اسحاق پس از مشاهده عینی دنبال اثر نگرد!)
[1]
ابونعیم انصاری می گوید: با سی نفر در مكه معظمه حضور داشتم، در میان آن جمع محمد بن قاسم علوی از اخلاص بیشتری برخوردار بود. روز ششم ذی الحجه سال 293 هجری بود كه ناگاه جوانی كه دو حوله احرام پوشیده و نعلین خود را در دست گرفته بود به جمع ما وارد شد.

 

 

 


هنگامی كه چشم ما به جمالش افتاد چنان تحت تأثیر جلالت و عظمتش قرار گرفتیم كه همگی یكجا برخاستیم و آن گرامی به ما سلام كرد و در وسط گروه ما نشست و ما نیز در اطراف او نشستیم.
آنگاه به سمت راست و چپ خود نگریست و فرمود: آیا می دانید حضرت ابا عبدالله ـ علیه السلام ـ در دعای الحاح چه می گفت؟ گفتیم: چه فرمود؟چنین گفت:
اَللّهمَّ اِنّی أسئلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِی تَقُومُ بِهِ السَّماءُ بِه تَقُومُ الْاَرضُ وَ بِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ وَ بِهِ تَجْمَعُ بَیْنَ الُْمجْتَمِع وَ بِهِ اَحْصَیْتَ عَدَدَ الرِّمالِ وَزِنَهَ الْجِبالِ وَكَیْلَ الْبِحارِ اَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و اَنْ تَجْعَلْ لی مِنْ اَمْرِی فَرَجاً.
خدایا: تو را می خوانم، به آن نامت كه آسمان و زمین را بپای می داری، و حق و باطل را از هم جدا می كنی، و پراكندگان را جمع و جمع را پراكنده می سازی، و عدد ریگهای بیابان و وزن كوهها و پیمانه دریاها را می شماری، بر محمد و آل محمد درود بفرست و فرج مرا نزدیك گردان!
سپس برخاست و مشغول طواف شد ما هم با وی برخاستیم و تا او رفت ما فراموش كردیم كه درباره او گفتگو كنیم و از هم بپرسیم كه او كی بود. فردا در همان وقت نیز از طواف فراغت یافت و به نزد ما آمد و همانند روز گذشته ما به احترامش برخاستیم و او را هم در وسط گرفته و دور او نشستیم. دوباره مثل روز گذشته به سمت راست و چپ خود نگریست و فرمود: آیا می دانید امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ بعد از هر نماز واجب چه دعایی را می خواند؟ پرسیدیم چه دعایی را می خواند؟ آن بزرگوار دعا را خواند و بعد دعایی را كه علی ـ علیه السلام ـ در سجده شكر و علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ در زیر ناودان كنار بیت می خواندند بیان فرمود و در بین ما نگاهی به محمد بن قاسم كرد و فرمود: ای محمد بن قاسم تو به راه خیر می روی ان شاءالله و برخاست و داخل در طواف شد و ماهمگی این دعاها را حفظ كردیم ولی هیچكدام بیاد نیاوردیم كه راجع به آن عزیز صحبت كنیم جز اینكه در روز آخر یكی از حضار به نام ابوعلی محمودی به ما گفت ای آقایان آیا این شخص را می شناسید، به خدا قسم او صاحب الزمان شماست! پرسیدم از كجا دانستی كه امام زمان ـ علیه السلام ـ است؟

 

 

 

 

 

 


ابوعلی توضیح داد كه هفت سال تضرع و زاری كردم و از خداوند می خواستم كه حضرت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ را زیارت كنم، تا اینكه عصر روز عرفه دیدم همین بزرگوار آمد و همین دعایی را كه شنیدید خواند، من از او پرسیدم: شما كیستید او فرمود: از مردم عرب هستم، گفتم از كدام تیره مردم؟ فرمود: از عرب، گفتم از كدام تیره عرب؟ فرمود: از بنی هاشم. گفتم: از كدام گروه بنی هاشم؟ فرمود: از آن گروه كه بزرگ آنها سر دشمن را می شكافت و به مردم طعام می داد و در آن هنگام كه مردم در خواب بودند به نماز می ایستاد. دانستم كه او علوی است ولی ناگهان ناپدید گشت و نفهمیدم كجا رفت. از مردمی كه در اطراف بودند پرسیدم آیا این شخص را شناختید؟ گفتند: آری، هر سال پیاده با ما به حج می آید گفتم: سبحان الله به خدا قسم اثر پیاده روی در وی ندیدم.
از عرفات به مزدلفه رفتم در حالی كه از فراق او غمگین و افسرده بودم، وقتی به خواب رفتم در عالم رؤیا رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ را دیدم كه فرمود: آیا مطلوب خود را دیدی؟ گفتم، او كیست؟ فرمود: همان كسی كه دیروز عصر دیدی امام زمان تو بود.
ابونعیم انصاری راوی این داستان می گوید: وقتی این مطلب را از ابوعلی شنیدیم او را سرزنش كردیم كه چرا بموقع ما را مطلع نساختی؟! گفت: من هم فراموش كردم.
[2]
در شهر نجف كارگر حمامی بود كه پدر پیری داشت و نسبت به خدمتگزاری او هیچگونه كوتاهی نمی كرد تا آنجا كه برای او آب در مستراح می برد و منتظر می شد تا خارج شود و به مكانش برساند.
آری پیوسته ملازم خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله می رفت و در آنجا شب به واسطه اعمال مسجد سهله و شب زنده داری در آنجا از خدمت معذور بود. ولی پس از مدتی ترك كرد و دیگر به آنجا نرفت.

 

 

 

 


از او پرسیدند چرا رفتن به مسجد سهله را ترك كردی؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم، شب چهلم رفتنم به تأخیر افتاد تا نزدیك غروب، در آن موقع تك و تنها بیرون رفتم و با همان وضع به سیر خود ادامه دادم تا یك سوم راه باقی ماند، كم كم ماهتاب مقداری از تاریكی شب را به روشنایی تبدیل كرد. دراین هنگام شخص عربی را دیدم بر اسبی سوار است و به طرف من می آید و در دل خود گفتم الآن این مرد راهزن مرا برهنه می كند، همین كه به من رسید با زبان عرب بدوی شروع به صحبت كرد، پرسید كجا می روی؟ گفتم مسجد سهله، فرمود: با تو چیزی خوردنی هست؟ جواب دادم نه، فرمود: دست خود را در جیب كن، گفتم: در آن چیزی نیست باز آن سخن را با تندی تكرار كرد. من دست در جیب كردم مقداری كشمش یافتم كه برای كودك خود خریده بودم و از خاطرم رفته بود به او بدهم.
آنگاه به من فرمود: (اُوصِیكَ بِالْعُودِ) سه مرتبه این عبارت را تكرار كرد (عود به زبان بدوی پدر پیر را می گویند) بعد از این سخن ناگهان از نظرم ناپدید شد. فهمیدم كه او حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ بود و دانستم كه آن گرامی راضی نیست ترك خدمت پدرم راحتی در شبهای چهارشنبه بنمایم. از این جهت دیگر به مسجد سهله نرفتم و این كار را ترك نمودم.
[3]
ابو نصر طریف می گوید: به خدمت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ رسیدم.
فرمود: ای طریف قدری صندل سرخ برای من بیاور (صندل نام درختی است كه در هند می روید و بوی خوشی دارد، شاید مقصود امام ـ علیه السلام ـ عطری بوده كه از آن می گرفتنه اند).

 

 

 


وقتی آن را حاضر كردم فرمود: مرا می شناسی؟ عرض كردم: آری، فرمود: من كیستم؟ عرض كردم، شما آقا و پسر آقای من هستید، فرمود: مقصودم سؤال از این نبود، طریف گفت: فدایت شوم پس بفرما تا خشنود گردم، فرمود: من خاتم اوصیاء هستم كه خداوند گرفتاریها را به وسیله من از بستگان و شیعیانم برطرف می كند.[4]
ابراهیم بن مهزیار می گوید: به مدینه رفتم تا درباره اولاد امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ تحقیقاتی نمایم ولی در مدینه چیزی دستگیرم نشد. آنگاه به مكه رفتم تا مگر در آنجا اطلاعی بدست آورم.
روزی در هنگام طواف جوانی زیبا روی بنظرم آمد كه او نیز به من نگاه می كرد. من به آرزوی اینكه شاید مقصود خود را یافته باشم به طرف او رفتم و سلام كردم و جواب سلام بهتر شنیدم.
آن گرامی پرسید: اهل كجایی؟ گفتم اهواز. فرمود: از دیدنت خوشحالم.
آیا در اهواز جعفر بن حمدان خصیبی را می شناسی؟ گفتم: او ندای حق را لبیك گفت. فرمود: خدا او را رحمت كند شبهای درازی را به عبادت گذرانید و خداوند پاداش فراوان به او عنایت نمود، سپس فرمود: مرحبا به تو، آن علامتی كه از امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ كه در اختیار تو بود چه كردی؟ عرض كردم: شاید منظور شما انگشتری باشد كه امام عسكری ـ علیه السلام ـ به من لطف فرمود؟! فرمود: آری مقصودم همان است. وقتی آن را بیرون آوردم و نظرش به آن افتاد از دست من گرفت و بوسید و سپس نقش آن را كه نوشته بود (یا الله یا مُحمّد یا عَلی) خواند. آنگاه فرمود: قربان پدرم گردم! كه جواب مسائل بسیاری را برای امروز كه به آن احتیاج دارم از وی گرفتم و همه نوع احادیث و اخبار از او استفاده نمودم.

 

 

 


تا آنجا كه فرموده: مطلب مهمی را كه بعد از سفر حج قصد كرده ای به من اطلاع بده، گفتم: آنچه در نظر داشتم هم اكنون به تو می گویم. گفت: هر چه می خواهی بپرس تا به خواست خدا برایت شرح دهم. گفتم: آیا از اولاد امام حسن عسكری صلوات الله علیه خبر داری؟ گفت: آری والله، مأموریت من برای آمدن به سراغ تو از ناحیه آن بزرگوار است و اگر دوست داری به شرف ملاقات آنها نائل شوی با من به شهر طائف بیا ولی این سفر را از دوستانت مخفی بدار!
ابراهیم بن مهزیار می گوید: با وی به طائف رفتم، از ریگستانی گذشته از دور چادری دیدیم كه بر سینه تل ریگی سر پا بود. او نخست به درون چادر رفت تا برای ورود اجازه بگیرد، پس به آنها سلام كرد و اطلاع داد كه من بیرون منتظرم. یكی از آنها كه در میان چادر بودند و بزرگتر بود و نامش (م ح م د) بود بیرون آمد.
رنگ صورتش باز، پیشانی اش روشن، بر گونه راستش خالی مانند پاره مشكی بر سفیدی نقره نمایان بود و موی سر مباركش نتابیده تا نزدیك گوشش می رسید، قیافه نورانی او را هیچ چشمی ندیده و زیبایی و وقار و حجب و حیای بی نظیرش را نمی توان توصیف كرد.
همین كه نظرم به او افتاد بی اختیار به سویش شتافتم و دست و پایش را بوسیدم. فرمود: خوش آمدی، رابطه قلبی میان من و تو برقرار است با وجود دوری منزل و تأخیر ملاقات تو را در نظر داشتم خدا را شكر كه ملاقات ما صورت گرفت و از انتظار و فراق ما را بیرون آورد.
امام ـ علیه السلام ـ از تمام برادران گذشته و حال من پرسید، عرض كردم، پدر و مادرم فدای شما من از هنگام مرگ و شهادت مولایم امام حسن عسكری تاكنون همواره شهر به شهر در جستجوی شما هستم و همه جا درهای امید به رویم بسته می شد تا اینكه خدا بر من منت نهاد و كسی آمد و مرا به خدمت شما آورد. خدا را شكر می كنم كه بزرگواری و احسان حضرتت را به من الهام نمود.
سپس آن گرامی مرا به گوشه خلوتی برد و فرمود:
پدرم با من پیمان بست كه جز در پنهانی ترین و دورترین نقاط زمین مسكن نكنم تا اسرار وجودم مخفی شود و از نقشه های گمراهان محفوظ بمانم و از خطرات مردم بد اندیش در امان باشم. از اینرو بیابانهای خشك و ریگزار را می پیمایم و منتظر روز قیام خود می باشم كه فریاد مردم روی زمین از هر سو بلند است پدرم صلوات الله علیه از حكمتهای پنهانی و علوم مكتوم چیزهایی به من آموخت كه اگر شمه ای را به تو بگویم تو را بی نیاز گرداند.

 

 

 


پدرم صلوات الله علیه فرمود:
یا بُنَیَّ اِنَّ اللهَ جَلَّ ثَناؤه لَمْ یَكُنْ لِیُخَلِّیَ أطْباق اَرْضِهِ وَ اَهْلُ الِجدّ فیِ طاعَتِه وَ عبادَتِهِ، بِلا حُجَّه یَسْتَعْلی بِها وَ اِمامٍ یُؤتَمَّ بِهِ.
فرزندم خداوند تبارك و تعالی تمام طبقات زمین و آنها را كه سعی در عبادت و اطاعت او دارند بدون حجتی كه مقام آنها را بالا برد و بدون امامی كه مردم به وی اقتدا نمایند و به روش وی روند خالی نمی گذارد ای فرزند: امیدوارم تو از كسانی باشی كه خداوند آنها را برای نشر حق و برچیدن اساس باطل و اعتلای دین و خاموش ساختن آتش گمراهی آماده ساخته است.
ای فرزندم همیشه در مكانهای پنهان و دور مسكن بنما زیرا كه هر یك از دوستان خدا دشمنی زننده و مخالفی مزاحم دارند....
وَاعْلَمْ أنَّ قُلُوبَ اَهْلِ الطّاعَهِ وَ الْاِخْلاصِ نزع اِلَیْكَ مِثْلُ الطَّیْرِ إذا أمَّتْ أوْ كارَها
پسرم بدان كه دلهای مردم دیندار و با اخلاص مانند پرندگان كه میل به آشتیان دارند مشتاق لقای تو می باشند....
مهزیار می گوید: مدتی در خدمت حضرت توقف نمودم واز آن حضرت حقایق روشن و احكام نورانی و لطائف و حكمت و نكات ممتازی كه خداوند در سینه گهربارش نهاده بود استفاده نمودم و با حضرت خداحافظی نمودم در حالی كه خدا را سپاسگذارم.
[5]
چند نفر از شیعیان بحرین با هم قرار گذاشتند هر یك به نوبت دیگران را میهمانی كنند، بر این قرار عمل كردند تا نوبت به مردی تنگدست رسید چون برای میهمانی دوستان خود وسیله ای در اختیار نداشت بسیار اندوهگین شد و از افسردگی از شهر خارج شده روی به صحرا آورد تا شاید كمی اندوهش برطرف شود. در این بین شخصی پیش او آمد و گفت: در شهر به فلان تاجر بگو آن دوازده اشرفی را كه برای ما نذر كرده بودی بده، پول را از او می گیری و صرف میهمانی خود می كنی!
آن مرد پیش تاجر رفت و پیغام را رساند تاجر گفت: این حرف را چه كسی به تو فرموده آیا او را شناختی پاسخ داد نه گفت: او صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ بود، من این مبلغ را برای آن جناب نذر كرده بودم، مرد بحرینی را بسیار احترام كرد و وجه را پرداخت، خواهش كرد كه چون آن بزرگوار نذر مرا پذیرفته نصف این اشرفیها را به من بده معادل آن از پولهای دیگر می دهم تا به عنوان تبرك داشته باشم بحرینی بدین وسیله از عهده میهمانی دوستان خود بر آمد.
[6]
ابوالحسن بن ابی البغل می گوید: از طرف ابومنصور صالحان حاكم وقت كاری به من واگذار شده بود و بین من و او به واسطه آن كار تیره شد تا آنجا كه من مجبور شدم خود را پنهان كنم.
ابومنصور پیوسته مرا جستجو می كرد و من مدتی هراسان و سرگردان در اختفا بسر می بردم.
در یك شب جمعه تصمیم گرفتم به حرم مطهر موسی بن جعفر و امام جواد ـ علیه السلام ـ بروم تا شاید خداوند گشایشی عنایت كند، باران می آمد و باد می ورزید، شب تاریكی بود وارد حرم شدم از ابو جعفر متصدی حرم خواهش كردم درها را ببندد و كوشش كند كسی وارد نشود تا با خاطری آسوده و حضور قلب عرض نیاز و دعا كنم، در ضمن از گرفتار شدن به دست اشخاص كه در جستجویم بودند ایمن باشم. او پذیرفت و درهای حرم را بست.
شب به نیمه رسید باد و باران آنقدر زیاد بود كه رفت و آمد مردم را قطع نمود. من با دلی آكنده از اندوه و چشمی گریان دعا می كردم و زیارت می نمودم در این لحظه یكباره متوجه صدای پایی از طرف قبرمطهر حضرت موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ شدم. وقتی نگاه كردم شخصی را دیدم كه مشغول زیارت است، بر آدم و پیامبران اولوالعزم سلام داد، امامان ـ علیهم السلام ـ را نیز سلام داد تا به حضرت حجت امام زمان ـ علیه السلام ـ رسید چیزی نگفت، شگفت زده شدم ولی پیش خود گفتم ممكن است نام شریف آن گرامی را فراموش كرده باشد. زیارتش تمام شد دو ركعت نماز خواند و بعد به طرف مرقد مطهر امام جواد ـ علیه السلام ـ آمد و همانند سلام و زیارت او باز تكرار كرد و دو ركعت نماز خواند ولی من چون او را نمی شناختم ترس مرا فرا گرفت. دیدم جوانی است كامل، لباس سفیدی پوشیده و عمامه ای برسر بسته و ردایی نیز بر دوش دارد.
این بار كه زیارتش تمام شد به سوی من آمد و فرمود: ابوالحسن بن ابی البغل (أیْنَ اَنْتَ مِنْ دُعاءِ الْفَرَجِ) اگر گرفتاری چرا دعای فرج را نمی دانی؟! پرسیدم آن دعا چگونه است؟
فرمود: دو ركعت نماز می خوانی آنگاه این دعا را تلاوت می كنی:
یا مَنْ اَظْهَرَ الْجَمیلَ وَ سَتَرَ الْقَبیحَ یا مَنْ لَمْ یُؤاخِذْ بِالْجَرِیرَهِ وَ لَمْ یَهْتِكَ السِّتْرَ یا عَظیمَ الْمَنِّ یا كَریمَ الصَّفْح یا حَسَنَ التَجاوُزِ و یا واسِعَ المَغْفِرَهِ یا باسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّهِ یا مُنْتَهی كُلِّ نَجْوی وَ یا غایَهَ كُلِّ شَكْوی یاعُوْنَ كُلّ مُسْتَعین وَ یا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَم قَبْلِ اِسْتِحْاقِها یا رَبّاه (ده مرتبه) یا غایَهَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه) اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الْأسمْاءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ ـ علیهم السلام ـ اِلاّ ماكَشَفْتَ كُرْبِی وَ نَفَسْتَ هَمِّی وَ فَرَّجْتَ غَمِّی و اَصْلَحْتَ حالی.
پس از این دعا هر چه خواستی به خدا بگو و حاجت خود را طلب كن آنگاه طرف راست صورت را بر زمین می گذاری و صد مرتبه می گویی:
یا مُحَمَّدُ یا عَلِیّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدْ اِكْفِیانیِ فَاِنَّكُما كافِیایَ وَ انْصُر انیِ فَاِنَّكُما ناصِرایَ
و بعد به طرف چپ صورت را بر زمین می گذاری صد مرتبه می گویی:
ادْرِكْنِی آنگاه می گویی: (اَلْغَوْثْ، اَلْغَوْثْ، اَلْغَوْثْ) این لفظ را زیاد تكرار می كنی تا اینكه نفست تمام شود در این موقع سر از زمین بر می داری خداوند به كرمش حاجتت را بر می آورد ان شاء الله تعالی.
همین كه مشغول آن دعا و نماز شدم از حرم بیرون شد پس از پایان انجام دستورات آن بزرگوار پیش ابو جعفر رفتم تا سؤال كنم این مرد چگونه وارد شد، درها را مانند اول بسته دیدم، در شگفت شدم با خود گفتم شاید درب دیگری هست كه من خبر ندارم.
نزد ابوجعفر رفتم جریان را به صورت گله گفتم، پاسخ داد درها همانطور بسته است و من باز نكردم ولی به این موضوع كه تعریف می كنی آن آقا مولای ما صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ است. مكرر در مثل چنین شبی هنگام خلوت بودن حرم آن بزرگوار را دیده ام.
ابوالحسن می گوید: اندوهگین شدم كه چرا امام ـ علیه السلام ـ را نشناختم و این سعادت پر ارج را از دست دادم. از حرم موسی بن جعفر و جوادالأئمه - علیهما السلام- بیرون آمدم در حالیكه رفع گرفتاریم شد و به بهترین صورت به حاجت خویش رسیدم.
[7]

 

[1] . كمال الدین، ج2، ص55.
[2] . بحار، ج52، ص6.
[3] . منتهی الآمال، ج2، ص324
[4] . مهدی موعود، ص498.
[5] بحار، ج52، ص32.
[6] . نجم الثاقب، ص306.
[7] . فرج المهموم سید بن طاوس، ص274.

 



مصحف فاطمیه

 

بسم رب الزهرا سلام الله علیها

 

حضرت فاطمه - سلام الله علیها - خود سری از اسرار الهی است و دسترسی و شناخت مقام بلندش برای ما انسانهای خاكی به سادگی ممكن نیست، بالاتر از آن، گوشه های بسیاری از زندگانی اش چون در در صدف مخفی و پنهان باقی مانده است.
مصحف فاطمه - سلام الله علیها - ، سرچشمه جوشان معنویت و دانشها كه از طریق وحی بر او نازل گشته مانند قبر مطهرش رازی است كه در پرده مانده و در اختیار ما خاكیان نیست. به راستی مصحف فاطمه - سلام الله علیها - چیست؟
چه زمانی به وجود آمد؟ چه مطالبی را در بر دارد؟ و اكنون كجاست و در اختیار كیست؟ و... پرسشهایی است كه تا حدودی پاسخ آنها در این نوشتار مختصر روشن می گردد.
محدثه
از نامهای معروف فاطمه زهرا - سلام الله علیها - محدثه است كه امام صادق - علیه السلام - در سبب نامگذاری مادرش فاطمه به محدثه چنین می فرماید:
انما سمیت فاطمه محدثه لان الملائكه كانت تهبط من السماء فتنادیها كما تنادی مریم بنت عمران
[1] اینكه فاطمه - سلام الله علیها - به محدثه نامگذاری شد چون فرشتگان پیوسته از آسمان فرود می آمدند و به فاطمه - سلام الله علیها - خبر می دادند همانطور كه به مریم دختر عمران خبر می دادند.
فرشتگان خطاب به فاطمه - سلام الله علیها - این آیات را تلاوت می كردند: - یا فاطمه - ان الله اصطفیك و طهرك و اصطفیك علی نساء العالمین - یا فاطمه - اقنتی لربك واسجدی واركعی مع الراكعین.
[2]
فاطمه - سلام الله علیها - به فرشتگان خبر می داد و آنان به او خبر می دادند و سخنانی با یكدیگر داشتند كه در یكی از شبها فاطمه به آنها گفت: آیا مریم دختر عمران بر زنان عالم برتری ندارد؟
گفتند: مریم در روزگار خویش بانوی بزرگ زنان بود ولی خداوند عز و جل تو را در عصر خویش و در عصر او بزرگ بانوی زنان قرار داده است و تو «سیده نساء الاولین و الآخرین» هستی.
[3]
گر چه فرشتگان با كسی جز انبیاء الهی گفتگو نداشتند ولی چهار بانوی بزرگ در تاریخ انبیاء بودند كه پیامبر نبودند و در عین حال فرشتگان با آنان سخن می گفتند:
الف) مریم، مادر حضرت عیسی - علیه السلام -
ب) همسر عمران مادر حضرت موسی و مریم (علیهماالسلام)
ج) ساره، مادر حضرت اسحاق و یعقوب - علیه السلام -
د) فاطمه زهرا - سلام الله علیها - .
[4]
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله - در بستر بیماری از هوش رفته بود كه در خانه كوبیده شد. فاطمه - سلام الله علیها - فرمود: كوبنده در كیست؟ عرض كرد: مرد غریبی هستم و پرسشی از رسول خدا دارم اجازه ورود می دهید؟ فاطمه پاسخ داد: برگرد خدا تو را رحمت كند! حال رسول الله مساعد نیست.
رفت و سپس برگشت و در را زد و گفت: غریبی است كه از رسول خدا اجازه می گیرد آیا به غریبان اجازه ورود می دهند؟ ناگاه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به هوش آمد و فرمود: ای فاطمه! آیا می دانی چه كسی است؟ عرض كرد: خیر یا رسول الله! فرمود: این همان است كه جماعت ها را بهم می زند و لذتهای دنیوی را از بین می برد او فرشته مرگ است! به خدا قسم پیش از من از احدی اجازه نگرفت و پس از من از كسی اجازه نخواهد گرفت و به سبب بزرگواری و كرامتی كه در پیشگاه خداوند دارم تنها از من اجازه می گیرد به او اجازه ورود بده!
فاطمه فرمود: داخل شو خداوند تو را رحمت كند!
فرشته مرگ چون نسیم ملایمی وارد شد و فرمود: السلام علی اهل بیت رسول الله
[5]
این جریان ناگوار از نوع سخنانی است كه فاطمه زهرا - سلام الله علیها - با فرشته داشته است و به راستی كه فاطمه محدثه است.
پیدایش مصحف فاطمه - سلام الله علیها -
زهرا - سلام الله علیها - پس از رحلت پیامبر - صلی الله علیه و آله - 75 یا 95 روز، در جهان زندگی كرد. در این مدت بسیار كوتاه كه دوره صبر و استقامت، حمایت از حریم ولایت و در عین حال حزن و اندوه زهرای مرضیه بود؛ جبرئبل امین - فرشته وحی - بر او فرود آمد و با گزارشهایی كه از منزلت پدر بزرگوارش در نزد خدا و نیز آینده تاریخ اسلام و تشیع الهام می كرد كتاب ارزشمندی به نام «مصحف فاطمه - سلام الله علیها -» برای امامان معصوم - علیه السلام - به یادگار ماند.
امام صادق - علیه السلام - در پاسخ به محدثانی كه درباره مصحف فاطمه - سلام الله علیها - سؤال كردند مدت طولانی سكوت كرد.... ثم قال: انكم لتبحثون عما تریدون و عما لا تریدون ان فاطمه مكثت بعد رسول الله - صلی الله علیه و آله - خمسه و سبعین یوما و كان دخلها حزن شدید علی ابیها و كان جبرئیل - علیه السلام - یاتیها فیحسن عزاءها علی ابیها و یطیب نفسها و یخبرها عن ابیها و مكانه و یخبرها بما یكون بعدها فی ذریتها و كان علی - علیه السلام - یكتب ذلك فهذا مصحف فاطمه - سلام الله علیها -
[6]
سپس فرمود: شما درباره چیزهایی كه چه لازم دارید و یا لازم ندارید جستجو و تحقیق می كنید. فاطمه - سلام الله علیها - پس از رسول خدا هفتاد و پنج روز حیات داشت و بر اثر رحلت پدرش اندوه فراوان بر او وارد گشت. جبرئیل - فرشته وحی - پیوسته بر او فرود می آمد و ناگواریها و اندوه جدایی پدر را به خوبیها جلوه می داد و به جانش آرامش می بخشید. به او از پدر و جایگاه بلندش در نزد پروردگار خبر می داد و نیز از حوادث آینده كه بعد از فاطمه - سلام الله علیها - نسبت به فرزندانش واقع خواهد شد گزارش می داد. علی - علیه السلام - تمام آن گزارشها و اخبار را می نوشت كه همین مصحف فاطمه - سلام الله علیها - را شكل داد.
در حدیث دیگری امام صادق - علیه السلام - در پاسخ محدثی كه سؤال كرد: مصحف فاطمه چیست؟ چنین فرمود: خداوند متعال زمانی كه پیامبر را قبض روح كرد،بر فاطمه - سلام الله علیها - از اثر رحلت پیامبر - صلی الله علیه و آله - اندوهی وارد شد كه جز خدای عز و جل كسی نمی داند چه حزنی بود. لذا خداوند فرشته ای را به سوی او فرستاد تا غم و اندوهش را برطرف نماید و با او سخن گوید. فاطمه - سلام الله علیها - جریان را به امیرالمؤمنین گزارش داد و علی - علیه السلام - فرمود: هر وقت ورود فرشته را احساس كردی و صدایش را شنیدی به من بگو و مرا از سخنانش آگاه كن. بنابراین امیرالمؤمنین - علیه السلام - آنچه را كه می شنید می نوشت تا آنكه از سخنان و گزارشهای نوشته شده مصحفی به وجود آمد.
[7]
با دقت در این دو حدیث شریف می توان گفت:
الف: مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در فاصله زمانی پس از رحلت پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله - تا شهادت صدیقه طاهره - سلام الله علیها - به وجود آمده است.
ب: مصحف فاطمه - سلام الله علیها - سخن وحی است كه توسط جبرئیل امین - علیه السلام - به فاطمه زهرا - سلام الله علیها - الهام شده است.
ج: مصحف فاطمه - سلام الله علیها - به دست مبارك مولا علی - علیه السلام - نوشته شده است.
زمینه های مصحف در زمان پیامبر
گرچه پیدایش و اتمام مصحف فاطمه - سلام الله علیها - پس از رحلت رسول خدا انجام گرفت و از جانب خداوند به او الهام گشت كه احادیث زیادی بر این دلالت دارد؛ ولی در برخی از روایات زمینه های پیدایش آن را از زمان حیات رسول الله می داند.

 

 

 

 


از امام صادق - علیه السلام - نقل شده است كه فرمود: مصحف فاطمه - سلام الله علیها - به املاء رسول الله و خط علی - علیه السلام - شكل گرفت.[8]
چنین مصحفی در چندین حدیث با اسناد مختلف از امام صادق - علیه السلام - نقل شده است و اینكه رسول خدا املا كرد و علی - علیه السلام - با دست مباركش نوشت این نظریه را اثبات می كند كه مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در زمان پدرش بوجود آمد.
البته برخی قائل اند كه جمله «رسول الله» در این احادیث منظور پیامبر اسلام نیست، بلكه همان فرستاده خدا فرشته وحی است كه اخبار و گزارشها را املا كرد و علی - علیه السلام - آنها را نوشت.
[9]
شاهدی كه سخن این گوینده را تایید می كند حدیثی است كه ابوبصیر از امام صادق - علیه السلام - نقل كرده و در آن كلمه رسول نیست. «انما هو شی ء املاه الله علیها و اوحی الیها»
[10] همانا - مصحف فاطمه - سلام الله علیها - - چیزی است كه خداوند آن را بر فاطمه - سلام الله علیها - املاء و به سوی او وحی كرد. و روشن است كه املاء خدا به واسطه فرشته وحی است.
بنابراین مفهوم این احادیث نیز شبیه آن روایاتی می شود كه پیش از آن نقل كردیم كه در آنها پیدایش مصحف فاطمه را پس از رحلت پیامبر - صلی الله علیه و آله - می داند.
البته صحیفه هایی از مصحف فاطمه - سلام الله علیها - كه برگها و قسمتهای جزئی از آن مجموعه ارزشمند خدادادی است پیامبر در زمان حیات به فاطمه - سلام الله علیها - ارزانی داد كه بعدها كامل گشت و به نام مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در اختیار امامان معصوم (علیهم السلام) قرار گرفت. چرا كه بخشی از آن مصحف در زمان پیامبر - صلی الله علیه و آله - در اختیار جابر بن عبدالله انصاری
[11] قرار گرفت كه هم اكنون همین صحیفه در جوامع حدیثی شیعی در دسترس علاقه مندان است.
امام صادق - علیه السلام - فرمود: پدرم - امام محمدباقر - علیه السلام - - به جابر بن عبدالله انصاری گفت: پرسشی داشتم كه هر وقت مناسب شد آن را مطرح كنم. جابر عرض كرد: هر زمان كه دوست داشتی در محضرتان خواهم بود. تا آنكه فرصت مناسبی پیش آمد و پدرم خطاب به جابر گفت: ای جابر! به من خبر ده از لوحی كه در دست مادرم فاطمه دختر رسول الله (علیهما السلام) دیدی و مادرم از نوشته های آن لوح به تو چه خبر داد؟
جابر عرض كرد: خدای را گواه می گیرم كه در حیات رسول خدا برای عرض تبریك ولادت حسین - علیه السلام - بر مادرت فاطمه - سلام الله علیها - وارد شدم كه در دستش لوح سبزرنگی چون زمرد درخشش داشت و در آن نوشته سفیدی كه چون خورشید نورانیت داشت مشاهده كردم. عرض كردم: پدر و مادرم فدایت ای دختر رسول الله! این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است كه خداوند به پیامبرش هدیه داده است و در آن نام پدرم، نام همسرم، نام فرزندانم و نام اوصیاء از فرزندان نوشته شده است كه پدرم آن را به من بخشید تا به سبب آن مرا خشنود كند. جابر گفت: مادرت فاطمه - سلام الله علیها - آن را به من عطا كرد و خواندم و از آن رونوشت كردم. پدرم - امام محمدباقر - علیه السلام - - به جابر گفت: آیا ممكن است آن نوشته را بر من عرضه كنی؟ گفت: آری! پدرم همراهش به منزل جابر رفت و پیش از آنكه آن لوح را بیاورد ناگاه صحیفه ای از ورق نازكی كه در آن نوشته شده بود درآورد و گفت: ای جابر! نگاه كن در نوشته خودت تا من برایت بخوانم. جابر هم در نوشته خودش نگاه كرد و پدرم از روی نوشته ای كه داشت خواند؛ تا جایی كه این دو نوشته حتی در یك حرف هم با یكدیگر تفاوت نداشتند.
آنگاه جابر گفت: خدا را گواه می گیرم نوشته ای كه در آن لوح دیدم چنین بود...
[12]

 

 

 

 


نشانه امامت

 


مصحف فاطمه - سلام الله علیها - به عنوان اسرار رسالت و امامت، تنها در دست ائمه معصومین (علیهم السلام) به یادگار ماند و در بین حجتهای خدا در روی زمین یكی پس از دیگری دست به دست گشت كه در اختیار داشتن آن را یكی از نشانه های امامت دانسته اند.
امام رضا - علیه السلام - وقتی علامت و نشانه های امام معصوم را شمارش كرد فرمود:
«و یكون عنده مصحف فاطمه - سلام الله علیها -»
[13]
مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در نزد او از نشانه های امامت می باشد.
روایات بسیاری دلالت دارد بر اینكه «جامعه»، «جفر» و «مصحف فاطمه - سلام الله علیها -» در نزد ائمه است كه در فرصت مناسب به آنها مراجعه و مشكلات و نیازهای فكری و علمی انسانها را حل می كردند. تمام این آثار گنجینه های گرانبهایی از معارف و دانشها بود كه تصور آنها در افكار مادی ذهن بشر نمی گنجد.
ابوبصیر می گوید: به حضور امام صادق - علیه السلام - رسیدم و عرض كردم: قربانت گردم! از شما سؤالی داردم، راستی در اینجا كسی - نامحرمی - هست كه سخن مرا بشنود؟، امام صادق - علیه السلام - پرده ای را كه میان آنجا و حجره دیگر بود بالا زد و در آنجا سر كشید سپس فرمود: ای ابا محمد! هر چه می خواهی بپرس.
... آنگاه فرمود: ای ابا محمد! همانا «جامعه» نزد ما است و مردم چه می دانند «جامعه» چیست؟ عرض كردم: قربانت شوم! جامعه چیست؟ فرمود: طوماری است به طول هفتاد ذراع با املاء رسول خدا و دستخط علی - علیه السلام - كه تمام حلال و حرام و همه نیازهای مردم در آن موجود است حتی جریمه خراش.
... آنگاه فرمود: همانا «جفر» در نزد ما است و مردم چه می دانند «جفر» چیست؟
عرض كردم: جفر چیست؟ فرمود: مخزنی از چرم است كه علم پیامبران و اوصیاء و دانشمندان گذشته بنی اسرائیل در آن وجود دارد.
... آنگاه فرمود: و ان عندنا لمصحف فاطمه - سلام الله علیها - و ما یدریهم ما مصحف فاطمه - سلام الله علیها - ؟
[14]
همانا مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در نزد ما است و مردم چه می دانند كه مصحف فاطمه - سلام الله علیها - چیست؟
ابوعبیده حذاء می گوید: ابوجعفر - امام محمدباقر - علیه السلام - - خطاب به من فرمود: ای ابا عبیده! كسی كه نزد او شمشیر رسول الله، زره، پرچم برافراشته اش و مصحف فاطمه - سلام الله علیها - باشد، چشم روشنی دارد.
راوی نقل می كند در محضر امام صادق - علیه السلام - بودم كه جمعی از محدثان نیز در مجلس حضور داشتند یكی از محدثان
[15]
خطاب به امام عرض كرد: قربانت گردم! عبدالله بن حسن
[16] درباره امامت و خلافت می گوید: این منصب از آن ماست و به دیگران نخواهد رسید! امام صادق - علیه السلام - پس از سخنانی فرمود: چه شگفت انگیز است از عبدالله! می پندارد كه پدرش علی - علیه السلام - امام نبوده؟ ولكن به خدا قسم (در حالی كه با دست به سینه اش اشاره می كرد) اسرار نبوت و نیز شمشیر و زره رسول الله در نزد ما است. «و عندنا و الله مصحف فاطمه» به خدا قسم مصحف فاطمه - سلام الله علیها - در نزد ما است. [17]

 

 

 

 


مصحف فاطمه - سلام الله علیها - قرآن نیست


برخی از نااهلان و یا مغرضان بر شیعه خرده گرفته اند كه شیعیان قرآن دیگری تراشیده اند! و ممكن است در عصر حاضر نیز چنین اتهاماتی را وارد كنند و ناآگاهانه به باد انتقاد بگیرند. این انتقادهای نابخردانه و اهانت های ناروا ممكن است از چند چیز نشات گیرد:
الف: عدم رجوع به متون و منابع حدیثی و جوامع روایی شیعی و ناآگاهی و عدم اطلاع از اینكه تشیع كه قائل است زهرای مرضیه - سلام الله علیها - دارای كتاب و مصحف بوده است مقصود چیست؟
ب: عناد و لجاجت با اندیشه های اسلام ناب و باورهای اعتقادی و معارف كه از طریق امامان معصوم - علیه السلام - این حجت های خدا در روی زمین در اختیار انسانها گذارده شد.
ج: ذهنیت و تصوری كه پس از رحلت پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله - در اذهان مسلمانان حتی اصحاب و یاران پیامبر از كلمه «مصحف» بود. چرا كه «مصحف» بیشتر به نوشته هایی از آیات قرآن اطلاق می شد و در آن زمان مصحفهای متعددی وجود داشت و شخصیتی كه دارای مصحف بود به همو نسبت می دادند مثل اینكه می گفتند مصحف علی - علیه السلام - به اعتبار اینكه مولا علی - علیه السلام - دارای مصحف بود. البته هم اكنون نیز تعبیر «مصحف شریف» به قرآن مجید شهرت بسیار دارد.
گرچه چنین استعمالی در آن زمان شهرت فراوان داشت ولی این طور نبوده كه مصحف تنها به نوشته های آیات قرآن گفته شود بلكه نظرشان به معنای لغوی مصحف بوده چرا كه به مجموعه صحیفه های نوشته شده بین دو جلد كه به صورت كتاب درآمده باشد مصحف یا مصحف می گویند.
[18]
بنابراین به مجموعه صحیفه ها و نوشته هایی كه در موضوعات و مطالبی غیر از آیات قرآن نوشته شده باشد مصحف اطلاق می گردد و مصحف فاطمه - سلام الله علیها - به همین اعتبار است.
ابوبصیر می گوید: در محضر امام صادق - علیه السلام - بودم و پرسیدم:
و ما مصحف فاطمه؟ قال: مصحف فیه مثل قرآنكم ثلاث مرات، و الله ما فیه من قرآنكم حرف واحد.
[19]
مصحف فاطمه چیست؟ فرمود: مصحفی است سه برابر قرآن كه در دست شما است، ولی به خدا قسم حتی یك حرف از قرآن شما هم در آن نیست.
این حدیث آشكار می سازد كه مصحف فاطمه - سلام الله علیها - از نظر كمیت و حجم سه برابر قرآن است ولی از نظر محتوا و مطالب حتی یك حرف از ظاهر قرآن هم در آن وجود ندارد.
علامه مجلسی در توضیح این حدیث می نویسد: ممكن است كسی این شبهه را كند كه در احادیث بسیاری وارد شده قرآن همه احكام را در بردارد و نیز مشتمل بر حوادث و گزارشهای حال و آینده تاریخ است. پس مصحف فاطمه در پی چه چیزی است و این حدیث چگونه معنا می شود؟
در پاسخ شبهه می گوید: آری قرآن چنین است ولی ممكن است منظور از مصحف معانی و تاویلاتی باشد كه ما از قرآن نمی فهمیم نه معنای ظاهری كه از الفاظ درك می كنیم و می فهمیم. لذا مقصود از قرآن شما همان الفاظ ظاهری قرآن است كه در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - وجود ندارد.
[20]
البته احادیثی كه در آینده ذكر خواهد شد مطالب و موضوعات موجود در مصحف فاطمه را تا حدودی روشن می سازد.
محمد بن مسلم از امام باقر و یا از امام صادق - علیه السلام - چنین نقل كرده است:
«و خلفت فاطمه مصحفا ما هو قرآن ولكنه كلام من كلام الله انزل علیها.»
[21]
فاطمه - سلام الله علیها - مصحفی را به یادگار گذاشت كه آن مصحف قرآن نیست ولی سخنی از سخن خداست كه بر فاطمه - سلام الله علیها - نازل كرده است.
حسین بن ابی العلاء می گوید: از امام صادق - علیه السلام - شنیدم كه فرمود:
«ان عندی... مصحف فاطمه ما ازعم ان فیه قرآنا»
[22]
نزد من، مصحف فاطمه - سلام الله علیها - است. البته تصور نكن كه در آن آیات قرآن باشد.
ابی حمزه می گوید: امام صادق - علیه السلام - فرمود: «مصحف فاطمه - سلام الله علیها - ما فیه شی ء من كتاب الله و انما هو شی ء القی علیها بعد موت ابیها»
[23]
در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - چیزی از كتاب خدا - قرآن مجید - نیست و تنها مصحف چیزی است كه بر فاطمه - سلام الله علیها - پس از رحلت پدرش الهام گشته است.
روایات دیگری نیز وجود دارد كه دلالت می كنند مصحف فاطمه - سلام الله علیها - قرآن نیست و موضوعات و مطالب آن غیر از آیات قرآن است.
[24]

 

 

 

 


مصحف فاطمه - سلام الله علیها - و علم الهی


دانشهایی كه بشر آنها را كسب می كند بسیار جزئی و محدود است و پس از مدتی فراموشش می شود و نسبت به علوم و دانشهایی هم كه در آینده وجود می آید بی اطلاع است. لذا تنها به علومی واقف است كه در حال حاضر به آنها دسترسی پیدا كرده است. اصطلاحات و دانش گذشته را كم كم از یاد می برد و از آینده هم آگاهی ندارد.
ولی خداوند متعال كه عالم مطلق است علم او محدود به زمان نیست و گذشته و حال و آینده در نزد او یكسان است. این دانش و حكمت خدایی كه زمان را در می نوردد و تنها در اختیار اوست شمه ای از آن را به هر كس كه اراده كند عطا می كند. یؤتی الحكمه من یشاء و من یؤت الحكمه فقد اوتی خیرا كثیرا.
[25]
حكمت را به هر كه مشیتش تعلق گیرد می دهد و آن كس كه حكمت داده شده است همانا خیری بسیار داده شده است.
البته این دانش و اسرار الهی در حد اعلای آن به پیشوایان دین ارزانی گشته است و مصحف فاطمه - سلام الله علیها - مصداق بارزی از معارف و دانشهای خدایی است كه به زهرای مرضیه - سلام الله علیها - الهام شد و به عنوان اسرار نبوت و امامت در اختیار ائمه معصومین (علیهم السلام) قرار گرفت. بنابراین دانش و حكمت های موجود در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - از سوی خدا است كه محدود به زمان و مكان نیست و قابل قیاس با دانشهای بشری نیست.
مطالب مصحف فاطمه - سلام الله علیها -
ابوبصیر می گوید: از امام محمدباقر - علیه السلام - از مصحف فاطمه - سلام الله علیها - پرسیدم. فرمود: پس از رحلت پدرش بر فاطمه - سلام الله علیها - نازل گشته است.
عرض كردم: آیا در آن چیزی از آیات قرآن است؟
فرمود: چیزی از آیات قرآن در آن نیست.
عرض كردم: برایم آن را توضیح دهید.
فرمود: جلدها و اطراف آن از یاقوت زینت داده شده است و برگهای آن از در سفید است.
عرض كردم: قربانت گردم! در آن چه سخنانی است؟
فرمود: خبرهای عصر حاضر و نیز خبرهایی كه تا روز قیامت اتفاق خواهد افتاد در آن موجود است. خبر آسمانها و شماره فرشتگان آسمانی، تعداد و نامهای تمام كسانی كه خداوند آنها را آفریده است. نامهای رسولان، نامهای تكذیب كنندگان و اسامی همه مؤمنان و كافران از آغاز آفرینش تا فرجام در آن موجود است.
اسامی و معرفی هر یك شهرهایی كه در شرق و غرب زمین است، تعداد مؤمنان و كافران هر شهر، اوصاف تكذیب كنندگان و نیز اوصاف ملت های گذشته و تاریخ آنها، طغیانگرانی كه حاكم اند تعداد آنها و زمان حكومتشان، نامهای پیشوایان و اوصاف آنها و آنچه در زمین یكی پس از دیگری مالك می شوند، شرح حال بزرگان آنها و هر كس كه در ادوار آینده بیاید در مصحف موجود است.
اوصاف بهشتیان و تعداد كسانی كه وارد بهشت خواهند شد، اوصاف جهنمیان و نامهای آنها در مصحف موجود است.
دانش قرآن آن طور كه نازل شده، دانش تورات و انجیل آن طور كه نازل گشته اند و دانش زبور و شماره درختهایی كه در تمام بلاد است در مصحف موجود است.
[26]
اخباری كه جبرئیل بر فاطمه - سلام الله علیها - وحی می كرد
جبرئیل - فرشته وحی - كه پس از رحلت پیامبر - صلی الله علیه و آله - بر فاطمه نازل می شد دو قسم گزارش و اخبار به او وحی می كرد. «و یخبرها عن ابیها و مكانه و یخبرها بما یكون بعدها فی ذریتها»
[27]
الف: از پدرش و جایگاه و منزلتی كه در نزد پروردگار داشت خبر می داد.
ب: از حوادث تلخ آینده تاریخ كه پس از شهادت صدیقه طاهره - سلام الله علیها - نسبت به فرزندانش از ناحیه دشمنان اهل بیت واقع خواهد شد گزارش می داد.
بنابراین مصحف فاطمه - سلام الله علیها - این دو نوع گزارش و اخبار را هم در بردارد.
دانش آینده
امام صادق - علیه السلام - می فرماید: اما انه لیس فیه شی ء من الحلال و الحرام و لكن فیه علم ما یكون.
[28]
آگاه باشید! مصحف فاطمه - سلام الله علیها - چیزی از حلال و حرام خدا را در برندارد بلكه در آن دانش آینده تاریخ است.

 

 

 


پاسخگویی به نیازهای جامعه


امام صادق - علیه السلام - فرمود: در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - آنچه را كه مردم به ما نیازمندند ولی ما به احدی نیاز نخواهیم داشت، حتی ارش خراش در آن موجود است. [29]
عبدالله بن حسن، تصورش این بود دانشی كه امام صادق - علیه السلام - دارد مثل دانش بقیه مردم است. ولی امام صادق - علیه السلام - فرمود: آری! راست گفته است عبدالله بن حسن چون علمی كه او دارد مثل علم مردم است ولی به خدا قسم در نزد ما «جامعه» است كه در آن حلال و حرام خداست و در نزد ما جفر است و عبدالله بن حسن چه می داند كه جفر آیا پوست شتر است یا پوست گوسفند و نزد ما مصحف فاطمه - سلام الله علیها - است كه به خدا قسم حرفی از قرآن در آن نیست... خوب عبدالله بن حسن آنگاه كه مردم از اطراف عالم بیایند و از او سؤال كنند چه جواب خواهد داد و چكار خواهد كرد؟!
[30]
امام صادق - علیه السلام - در برابر كسانی كه حرفهایی می زدند و اعتراضاتی داشتند می فرمود:
اگر راست می گویند مصحف فاطمه - سلام الله علیها - را در بیاورند و نشان دهند؛ مصحفی كه در آن وصیت فاطمه موجود است.
[31]
پیشگویی
ائمه معصومین (علیهم السلام) به مصحف فاطمه - سلام الله علیها - مراجعه و حوادث آینده را پیش از وقوع آن یادآوری می كردند. حماد بن عثمان می گوید: از امام صادق - علیه السلام - شنیدم كه فرمود: زنادقه
[32] در سال 128 قمری، قیام می كنند و این سخن را كه می گویم به خاطر آن است كه در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - نگاه كردم. [33]
ولید بن صبیح می گوید: امام صادق - علیه السلام - به من فرمود: ای ولید! من در مصحف فاطمه - سلام الله علیها - دقت كردم و از آن مساله كه پرسیدی، چیزی درباره فرزندان فلانی، در آن ندیدم جز گرد و غباری كه بر اثر سم اسبان بلند می شود.
[34]


نامهای انبیاء و حاكمان


امام صادق - علیه السلام - می فرماید: اما مصحف فاطمه - سلام الله علیها - هر نوآوری كه به وجود بیاید و نیز نامهای كسانی كه تا روز قیامت می آیند و حكومت دارند، در آن موجود است. [35]
فضیل سكره می گوید: به محضر امام صادق - علیه السلام - مشرف شدم كه خطاب به من فرمود: ای فضیل! آیا می دانی در چه چیزی پیش از این نگاه می كردم؟! عرض كردم: خیر! فرمود: من در كتاب فاطمه - سلام الله علیها - نگاه می كردم، البته حاكمی نیست كه حكومت كند مگر آنكه نام او و نام پدرش در كتاب فاطمه نوشته شده است و برای فرزند حسن اثری در آن ندیدم.
[36]
عبدالملك بن اعین می گوید: به امام صادق - علیه السلام - عرض كردم كه زیدیه و معتزله اطراف محمد بن عبدالله
[37] را گرفته اند، آیا او حاكم خواهد شد؟ در پاسخ فرمود: به خدا قسم نزد من دو كتاب است كه در آن كتابها نام هر پیامبر و نام هر حاكمی كه در زمین حكومت كند موجود است. خیر! به خدا قسم كه محمد بن عبدالله هیچ كدام از اینها نیست. [38]
معلی بن خنیس می گوید: امام صادق - علیه السلام - فرمود: هیچ پیامبر و جانشین پیام آور و حاكمی نیست مگر آنكه در كتابی كه نزد من موجود است، اسم آنها ذكر شده است. خیر! به خدا قسم كه از محمد بن عبدالله بن حسن در آن نامی نیست.
[39]
نامهای امامان معصوم - علیه السلام -
در صحیفه ای كه قسمتی از مصحف فاطمه زهرا - سلام الله علیها - است و توسط جابربن عبدالله انصاری در اختیار همگان قرار گرفته است نامهای مبارك ائمه معصومین (علیهم السلام) یكی پس از دیگری ذكر شده است و این خود یكی از مطالب مصحف فاطمه - سلام الله علیها - را تشكیل می دهد.
[40]
نزد فرزندش امام زمان (عج)
صحیفه فاطمیه كه كتاب الهام شده از جانب خداوند تعالی به زهرای مرضیه است از ما است. (امام خمینی (ره)
[41]
مصحف فاطمه - سلام الله علیها - این خیر كثیر الهام شده از سوی خداوند متعال، به عنوان میراث بس ارزشمندی در نزد امامان معصوم - علیه السلام - دست به دست گشته است و هم اكنون در اختیار مهدی فاطمه حجت خدا بر روی زمین است.
روایات بسیاری از ائمه نقل شد كه در آنها لفظ «عندنا» یا «عندی» است و این تعبیر می فهماند كه مصحف فاطمه - سلام الله علیها - به مثابه علامت و نشانه ای از امامت، تنها در اختیار آنان بوده است و در مواردی نیز علیه كج اندیشان و منحرفان از مسیر امامت بدان احتجاج می كردند و به این وسیله حقانیت خویش و ادعای دروغین آنها را آشكار می ساختند.
ابوبصیر می گوید: از امام صادق - علیه السلام - شنیدم كه می فرمود: «ما مات ابوجعفر - علیه السلام - حتی قبض مصحف فاطمه - سلام الله علیها -»
[42]
ابوجعفر - امام محمد باقر - علیه السلام - - از دنیا نرفت تا آنكه مصحف فاطمه - سلام الله علیها - را تحویل داد.
علی بن ابی حمزه می گوید: عبد صالح - منظور امام موسی كاظم - علیه السلام - - فرمود: عندی مصحف فاطمه - سلام الله علیها - لیس فیه شئ من القرآن.
[43]
نزد من، مصحف فاطمه - سلام الله علیها - است كه البته چیزی از قرآن در آن نیست.
ابوبصیر می گوید: به امام محمد باقر - علیه السلام - عرض كردم: جانم فدایت! پس از رحلت جانسوز فاطمه - سلام الله علیها - آن مصحف به چه كسی انتقال گردید؟
فرمود: فاطمه - سلام الله علیها - شخصا آن را به امیرالمؤمنین - علیه السلام - تحویل داد و پس از شهادت علی - علیه السلام - به امام حسن - علیه السلام - منتقل گشت و پس از او به امام حسین - علیه السلام - و آنگاه در خاندان حسین - علیه السلام - دست به دست گشت تا اینكه به صاحب الامر (عج) تحویل داده شد.
[44]
«اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمك».

 

 

 

 


 

 

[1] . عوالم العلوم و المعارف والاحوال، علامه بحرانی، ص 36.
[2] . آل عمران،3 / 42،43 آیات خطاب به مریم است و اذا قالت الملائكه یا مریم... و چون فرشتگان همین آیات را خطاب به فاطمه زهرا - سلام الله علیها - تلاوت كرده اند به جای یا مریم یا فاطمه گفته اند.
[3] . عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، ص 36.
[4] . مناقب ابن شهر آشوب، انتشارات علامه، ح 3، ص 336.
[5] . همان مدرك.
[6] . اصول كافی، ج 1، ص 241 و 458؛ بصائر الدرجات، ابوجعفر محمد بن حسن صفار، ص 153؛ مسند فاطمه الزهراء، عزیزالله عطاردی، چاپ اول، ص 281؛ بحارالانوار، ج 22، ص 545 و ج 43، ص 79.
[7] . اصول كافی، ج 1، ص 240؛ بصائر الدرجات، ص 157؛ مسند فاطمه الزهراء، ص 282؛ بحارالانوار، ج 43، ص 80 و ج 26، ص 44 و ج 47، ص 65.
[8] . بصائر الدرجات، ص 156،157، 161؛ بحارالانوار، ج 26، ص 40 و46 و 48؛ ج 47، ص 271.
[9] . بحارالانوار، ج 26، ص 42.
[10] . بحارالانوار، ج 26، ص 39.
[11] . فرهنگ عاشورا، جواد محدثی، ص 127.
[12] . رك: اصول كافی، ج 1، ص 527؛ الاختصاص، شیخ مفید، ص 210؛ مسند فاطمه الزهراء، ص 286.
[13] . بحارالانوار، ج 25، ص 117.
[14] . حدیث با تلخیص نقل شده. اصول كافی، ج 1، ص 239؛ بصائر الدرجات، ص 151؛ بحارالانوار، ج 26، ص 38.
[15] . بحارالانوار، ج 26، ص 211.
[16] . امام حسن مجتبی - علیه السلام - پسری داشت كه نام او هم حسن بود و به همین سبب به او «حسن مثنی » می گفتند... برای آگاهی بیشتر مراجعه كنید به سیری در سیره ائمه اطهار - علیه السلام - ، شهید مطهری، از ص 124 به بعد.
[17] . بصائر الدرجات، ص 153؛ بحارالانوار، ج 26، ص 40.
[18] . رك، لسان العرب، ج 10، كلمه صحف و مفردات راغب.
[19] . حدیث قسمتی از حدیثی است كه در پاورقی 14 منابع آن ذكر گردیده است.
[20] . بحارالانوار، ج 26، ص 40.
[21] . بصائر الدرجات، ص 156.
[22] . اصول كافی، ج 1، ص 240؛ بصائر الدرجات، ص 150 و 154؛ بحارالانوار، ج 26، ص 37.
[23] . بصائر الدرجات، ص 159؛ مسند فاطمه الزهراء - سلام الله علیها - ، ص 292؛ بحار، ج 26، ص 47.
[24] . بصائر الدرجات، ص 154 و 160؛ بحار، ج 26، ص 46.
[25] . بقره، 2،269.
[26] . مسند فاطمه الزهرا - سلام الله علیها - ، ص 290 و 291. البته با كمی تلخیص نقل شده است.
× امكان ذخیره سازی و بازیابی حجم بالای اطلاعات در دیسك های CD لیزری با سرعت مافوق تصور، شاهد خوبی بر این است كه می توان در جایگاه محدودی این حجم بالای اطلاعات را ذخیره نمود.
[27] . قسمتی از حدیثی است كه منابع آن در پاراگراف 6 نقل شده است.
[28] . قسمتی از حدیثی است كه منابع آن در پاورقی 7 ذكر شده است.
[29] . بصائر الدرجات، ص 150؛ اصول كافی، ج 1، ص 240، بحار، ج 26، ص 37.
[30] . بصائر الدرجات، ص 157 و 161، بحار، ج 26، ص 46.
[31] . اصول كافی، ج 1، ص 241؛ بصائر الدرجات، ص 157 و158.
[32] . زنادقه جمع زندیق است و زندیق در اصطلاح به مسلمان ملحدی گویند كه تفسیرهای او از نصوص شرعیه قرآن و سنت، موجب گمراهی مسلمانان گردد. كلمه زندیق، از ریشه پهلوی زندیك می آید كه به معنی مفسر «اوستا» كتاب زرتشت است و چون مانویان و مزدكیان جرات اظهار عقاید دینی خود را نداشتند به تفسیر اوستا پرداخته و می گفتند: منظور ما از این سخنان شرح و تفسیر اوستا می باشد، از آن جهت ایشان را زندیك نامیدند. زنادقه غالبا قائل به اباحه و شك در دین و نوعی آزاداندیشی و اغلب «ثنوی » بودند مانند صالح بن عبدالقدوس كه قائل به دو اصل قدیم «نور» و «ظلمت » بود. زنادقه از اساس منكر خدا و ادیان بودند و طبقه ای بودند كه تعهدی نداشتند و حتی در حرمین مكه و مدینه و در مسجد الحرام و مسجد النبی می نشستند و حرفهایشان را می زدند. البته به عنوان اینكه بالاخره فكری است، شبهه ای است كه برای ما پیدا شده و باید بگوییم زنادقه طبقه متجدد و تحصیل كرده آن عصر بودند كه با زبانهای زنده آن روز دنیا آشنا بودند، زبان سریانی را كه در آن زمان بیشتر زبان علمی بود می دانستند، بسیاری از آنها زبان یونانی و بسیاری ایرانی بودند و زبان فارسی می دانستند و بعضی هم زبان هندی. بیشتر معتقدند كه ریشه زندقه از مانویها است. (رك، فرهنگ فرق اسلامی، محمد جواد مشكور، ص 210؛ سیری در سیره ائمه اطهار، شهید مطهری، ص 146).
[33] . آغاز حدیثی است كه منابع آن در پاورقی 7 ذكر شده است.
[34] . بصائر الدرجات، ص 161؛ مسند فاطمه الزهرا - سلام الله علیها - ، ص 292؛ بحار، ج 26، ص 48 و156.
[35] . بحارالانوار، ج 26، ص 18.
[36] . اصول كافی، ج 1، ص 242، بحار، ج 26، ص 155.
[37] . محمد بن عبدالله بن حسن معروف به «نفس زكیه » كه به عنوان مهدی است با او بیعت شد و خودش هم باورش شده بود كه مهدی است. ولی امام صادق - علیه السلام - مخالفت كرد كه دروغ است، مهدی امت ایشان نیست و امام - علیه السلام - پیش بینی كرد كه فرزندان عبدالله بن حسن به دست منصور دوانقی كشته می شوند و آنهایی كه حكومت می كنند نه عبدالله و فرزندان او. طولی نكشید كه پیش بینی امام محقق شد و حكومت به دست ابوالعباس سفاح و برادرانش افتاد و محمد بن عبدالله (نفس زكیه) توسط منصور كشته شد. (برای توضیح بیشتر از جریانات سیاسی این عصر رجوع كنید به سیری در سیره ائمه اطهار، شهید مطهری، ص 133 به بعد).
[38] . اصول كافی، ج 1، ص 242.
[39] . بحارالانوار، ج 26، ص 156 و ج 47، ص 32.
[40] . اصول كافی، ج 1، ص 527؛ الاختصاص، شیخ مفید، ص 210. این صحیفه به نقل های دیگری نیز رسیده است كه در یكی از نقل ها علاوه بر اسامی ائمه معصومین - علیه السلام - نام مادر هر یك از امامان نیز ذكر شده است. (مسند فاطمه الزهراء، ص 248)
[41] . وصیت نامه سیاسی الهی امام خمینی (ره)، ص 3. منظور حضرت امام از كلمه صحیفه همان مصحف فاطمه است كه به معنای كتاب است. گرچه صحیفه چیزی است كه در آن می نویسند و از مجموعه صحیفه نوشته شده، كتاب حاصل می شود ولی خود صحیفه نیز به معنای كتاب آمده است (ر.ك، لسان العرب، ج 7، ص 291) چنانچه به مجموعه دعاهای امام سجاد - علیه السلام - ، صحیفه سجادیه، و به مجموعه سخنرانیها، بیانیه ها و اعلامیه های حضرت امام راحل (ره)، صحیفه نور، گفته می شود.
[42] . بصائر الدرجات، ص 158؛ بحار، ج 26، ص 47.
[43] . همان، ص 154؛ بحار، ج 26، ص 45.
[44] . مسند فاطمه الزهرا - سلام الله علیها - ، ص 292.. علامه آقابزرگ تهرانی در الذریعه، ج 21، رقم 4248 از مصحف فاطمه - سلام الله علیها - نام برده و می نویسد: مصحف فاطمه از امانات امامت است كه در نزد امام و مولایمان صاحب الزمان (عج) موجود است.

 



شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

 

بسم رب الزهرا

 

در تاریخ حیات هر انسانی سه روز مهم قابل ذكر وجود دارد: روز ولادت، روز مرگ، و روز حشر و قیام.
روز ولادت مهم است و سرنوشت ساز، هم از نظر كیفیت ولادت و آغاز زندگی و هم از نظر گشوده شدن دفتر حیات؛ به همین گونه است روز مرگ كه از سوئی روز بسته شدن دفتر حیات است و از سوئی روز گشوده شدن دفتری دیگر برای آنكس كه سنت حسنه ای یا سیئه ای را در جهان پایه گذاری كرده است. و چگونه مردن و در چه راهی دفتر عمر را به پایان رساندن اهمیت بسیار دارد.
و سوم روز حشر و رستاخیز انسان است كه اهمیت آن بخاطر دیدن نتیجه اعمال و درو كردن حاصل كشت و درو به دنبال حساب و كیفر است. روز فصل است و روز حسرت، روز احساس غبن است و احساس ندامت، تمنای بازگشت به دنیا برای جبران بسیار است و امكان آن محال.

 

 

 

 


مسأله شهادت حضرت فاطمه - سلام الله علیها -


می دانیم كه مرگ دست رد به سینه احدی نمی زند و انسانها در هر سطح و درجه و شأنی كه باشند روزی بدنیا آمده و روزی می میرند. خطاب خدا به پیامبر این است «انك میت و انهم میتون»[1] ای پیامبر تو هم زاده مرگی و روزی خواهی مرد و طبیعی است كه حضرت فاطمه - سلام الله علیها - نیز روز ولادت و مرگی داشته باشد.
اما آنچه مهم است این است كه برخی با مرگ خود برای همیشه می میرند و عده ای محدود هم هستند كه در سایه مردن خود حیات جدیدی را آغاز می كنند و این امر بستگی دارد به چگونگی زندگی و در نهایت چگونگی مردن او و كار و برنامه ای را كه در زندگی برای خود ایجاد كرده است.
حضرت فاطمه - سلام الله علیها - از آن گروه افرادی است كه با مرگ خود هرگز نمرده و نمی میرد و با شیوه زندگی قبل از وفاتش پایه های حیات جاودانه ای را برای حضور مداوم در عرصه حیات تاریخ خود فراهم آورده است.
او زنده است با راه و روش خود، با سنت های حسنه ای كه ایجاد كرده، با مشی و قدم های استوار خود در زندگی و تلاقی و تلقی خویش از جهان و پدیده هایش.
بدین سان ذكر داستان شهادت حضرت فاطمه - سلام الله علیها - برای گریستن و گریاندن نیست برای نقش اهمیت باری است كه در زندگی انسانها دارد و البته ذكر این تاریخ برانگیزاننده اشكها و عواطف است.

 

 

 

 

 


اهمیت مسأله شهادت او


همه چیز حضرت فاطمه - سلام الله علیها - درس است، حتی شهادت و شیوه مردن او، او از مرگش بعنوان عاملی جهت رشد اسلام استفاده كرد و آن را حربه ای قرار داد تا دشمن نتواند عوامفریبی كند. و از این دید واقعاً باید گفت آن مردنی خوبست كه چون مردن حضرت فاطمه - سلام الله علیها - باشد.
او شهیده اسلام است، بانوئی است كه در راه اثبات حق و دفاع از حق به شهادت رسید. این مسأله مهمی است كه اگر مسأله دین و خدا نبود، و اگر مسأله دفاع از مقام ولایت و حقانیت امام علی - علیه السلام - نبود او را با صدمه در به پهلو چه كار؟ او برای هدف اسلامی خود تلاش كرد و جان داد.
شهادت حضرت فاطمه - سلام الله علیها - مسأله مهمی برای تاریخ حیات اسلام بحساب می آید، وسیله افشاگری عظیمی برای معرفی دشمن و آزمایش فوق العاده برای اتخاذ مواضع درباره حقایق بود. فوت او دشمن و دوست را نیكو معرفی كرد و اعتراض حضرت فاطمه - سلام الله علیها - را نسبت به دیگران نشان داد.

 

 

 

 


عوامل شهادتش


او فردی بیمار و نحیف نبود كه زود از دنیا برود، و سن زیادی هم نداشت كه بگوئیم بر اثر پیری و سكته و مسائل زیستی مربوط به آن از دنیا رفته باشد. پس از فوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شرایط و دشواری هائی برای او پدید آمد كه زمینه را برای شهادت پیشرس او فراهم ساختند. اهم آنها:
1 - شرایط روانی:
وضع و شرایطی كه از پس از رحلت پدر برای او فراهم آورده اند او را متأثر و مكدر ساخته بود. او پس از رحلت پدر مردم را دید كه وصایای رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را از یاد بردند، حق امام علی - علیه السلام - را كه حق اسلام بود غصب كردند توطئه ها و نفاق ها جان گرفتند و صدائی هم از مردم برنیامد.
با این روندی كه در پیش بود حضرت فاطمه - سلام الله علیها - احساس كرد كه توطئه ها جان می گیرند و در فاصله ای اندك زحمات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را بر باد می دهند، و چون شهدای را ناحق در مسیر فنا و اضمحلال است. در این گذشت بار مظلومیت شوهر هم بر این بار افزوده شده و فراق پدر هم كه برای او دردی جانكاه بود. (انهامازالت بعد ابیهامصیبه الراس ناحلهالجسم، منهده الركن، باكیه العین، محترقه القلب....)
این نكته اورارنج می داد كه می دید نه برای كمك به مستمندان بلكه تنها برای ورشكست كردن او و خاندانش و نیز برای پراكنده كردن مردم از دور و بر خاندانش فدك را از او گرفتند و حق او را پامال كردند واین همه كجروی وناروائی برای حضرت فاطمه - سلام الله علیها - بسیارناگواربود.مخصوصاًكه دشمن بردرخانه اش آتش افروخت.
2 - صدمه بدنی:
و این مسأله ای است كه بسیاری از بزرگان اهل سنت می خواهند بر آن سرپوش نهند در حالیكه واقعیت خلاف آن است. صلاح الدین صفدی شافعی گوید: ان عمر ضرب بطن فاطمه یوم البیعه حتی القت المحسن من بطنها
[2] عمر ضربه ای بر شكم فاطمه - سلام الله علیها - وارد آورد در روز بیعت (روز سقیفه) تا محسن از شكم او سقط كرد. صاحب لسان المیزان به نقل از ابن حجر عسقلانی گوید ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت بمحسن[3] عمر بر فاطمه - سلام الله علیها - فشار و لطمه ای وارد آورد تا محسن او سقط شد.
روایات شیعه هم در این زمینه بسیارند از جمله مجلسی بحث از ضربات قنفذ بر پیكر حضرت فاطمه - سلام الله علیها - دارد كه زمینه را برای رنجوری و بستری شدن او فراهم كرد.
[4] صاحب تلخیص الشافعی هم همین مسأله را دارد و از جنین 6 ماهه اش حرف می زند كه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را محسن نامیده بود[5] و حتی صاحب بحار گوید امام علی - علیه السلام - آمد و پارچه ای بر سر همسر زجر كشیداش انداخت و...
بیماری او شدید شد تا حدی كه دیگر نتوانست درست برخیزد وبنشیند. خاطر ناشاد او هم احتمال درمان را كمتر كرد و اوقاتش به سختی و با دشواری می گذشت، اغلب اوقات با رنجوری،گریه و پژمردگی.

 

 

 


آمادگی برای شهادت:


شرایطی كه برای او پدید آمده بود زمینه را برای شهادت او فراهم كرده بود و این مسأله ای بود كه او انتظارش را می كشید. اما اینكه حضرت فاطمه - سلام الله علیها - برای تسریع در مرگ خود دعا كند و یا زودتر مردن خود را از خدا بخواهد به نظر بعید می رسد. زیرا با مبانی اعتقادی، چندان سازگاری ندارد.
آری در مواردی ممكن است زندگی به گونه ای باشد كه دیگر ارزش زنده ماندن را نداشته باشد. امیرالمؤمنین - علیه السلام - خود در رابطه با ستمی كه به ناحق درباره دختركی یهودی واقع شده بود فرمود: اگر در این شرایط مردی از این فاجعه رغبت مرگ كند بر او ملامتی نیست.
[6]
و یا حسین بن علی - علیه السلام - ، مؤمنان را در لقای خدای خود محق می داند و آن زمانی كه مردم به حق عمل نكنند و از نسبت به معروف روی گردان باشند... «الا ترون الحق لا یعمل به و الی المعروف لا یتناهی عنه - لیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا فانی لا اری الموت الاسعاده، و الحیاه مع الظالمین الا برما.
[7]
تقاضای حضرت فاطمه - سلام الله علیها - از خدا برای تسریع مرگ و یا رغبت او به مردن اگر درست باشد از این نوع سخنان است البته حضرت فاطمه - سلام الله علیها - از كسانی نیست كه درباره نفس مرگ احساس كراهتی داشته باشد. او هم مرگ راچون پلی می داند و بدن راچون جسدی برای انتقال از این سرای به سرای دیگر. ضمن اینكه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - هم در حین وفات او را مژده داد نخستین كسی است كه به اوملحق می شود.
[8]
بدین سان حضرت فاطمه - سلام الله علیها - درمانده اسیری نیست كه برای خلاصی خود تقاضای مرگ كند و یا از زحمت زندگی به زجر افتاده، از همسرش نارضائی داشته و خواستار آن باشد. اگر هم در جائی تقاضای مرگ دارد از همان نوع است.

 

 

 


اخبار مرگ خود :


او دارای بصیرت است و تقوای او چراغ راه اوست و با این چراغ می تواند آینده اش را ببیند و اخبار كند. روزی خبر مرگش را به امام علی - علیه السلام - گفت. امام علی - علیه السلام - پرسید از كجا می گوئی؟ گفت ساعتی بخواب رفتم، حبیبم رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در خواب دیدم. به هنگامی كه مرا دید گفت دخترم، زود به سویم بشتاب زیرا كه مشتاق دیدار توام - گفتم بخدا قسم شوقم به دیدار تو بیشتر است - فرمود تو امشب نزد منی - و او راست گفته و وفای به عهد دارد.
روایات در این زمینه متعدد و از نظر محتوا مختلف است. ولی در كل همه آنها یك مسأله را اعلام می دارند. و آن مسأله اخبار از مرگ است. از جمله سخنی است كه در روضه الواعظین آمده كه فرمود ای پسر عم دل تمنای مرگ، دارد. وساعتی بعد باید به پدرم ملحق گردم (فقالت یابن عم، انه قد نعیت الی نفسی و اننی لاحقه باً بی ساعه بعد ساعه
[9].

 

 

 

 


وصیتهای علی:


حضرت فاطمه - سلام الله علیها - روی به امام علی - علیه السلام - كرد و گفت وصیتهائی است كه من مدتها آن را در دل نهفته داشتم - امام علی - علیه السلام - فرمود ای دختر پیامبر خدا آنچه دوست داری وصیت كن و آنگاه در بالای سرش نشست، اطاق را از اغیار خالی كرد.
حضرت فاطمه - سلام الله علیها - گفت ای پسر عم در دوران ازدواج هرگز مرا دروغگو و خائن نیافتی و از آغاز زندگی مشترك و معاشرتم با تو جز طریق وفا و صفا نپیمودم. امام علی - علیه السلام - فرمود: پناه بر خدا راست می گوئی، به خدا سوگند تو داناترو نیكوتر و پرهیزكارتر از آن بودی (انت اعلم بالله و ابر و اتقی) تو گرامی تر از هر كس بود من نیز در مخالفت با توبیخ تو بیمناك بودم. فقدان و وجدائی تو بر من سنگین است چون چاره ای جز تسلیم ندارم آن را تحمل می كنم به خدا قسم مصیبت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر من تجدید شد...
آنگاه ساعتی با هم گریستند واخذ راسها و ضمها علی صدره، امام علی - علیه السلام - سر فاطمه - سلام الله علیها - را بسینه اش چسبانید و فرمود فاطمه جان، هر وصیتی كه داری بكن و من در اجرای وصیت تو كوشایم و كار تو را بر خود مقدم می دارم
[10] حضرت فاطمه - سلام الله علیها - را دعا كرد و وصیت نمود پس از او با امامه ازدواج كند كه به فرزندان او مأنوس ترند.
وصیت كرد كه نعش او را در تابوت خاص كه طرح آن را داده بود قرار دهد - احدی از آنها كه بر او ستم كرده اند در سر جنازه اش حاضر نشوند و بر او نمازنگذارند... آنگاه فرمود مرا شب غسل ده، شب كفن كن وشب دفن كن (غسلنی باللیل، فاكفنی فی اللیل وادفنی فی اللیل
[11]...)
در سخنی آمده است كه درباره فرزندان سفارش كرد: علی جان فرزندانم یتیم می شوند - با آنها مدارا كن و از آنها دلجوئی فرما
[12] و نمونهاین گونه مباحث بسیار و از نظر محتوا با مختصر تفاوتی در كتب روائی موجود است.

 

 

 

 


وصیتنامه او


براساس پاره ای از اسناد وصیتنامه ای بصورت مكتوب از حضرت فاطمه - سلام الله علیها - نقل شده كه متن آن را از كتاب بحارالانوار مجلسی نقل می كنیم:
هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله - صلی الله علیه و آله - - اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله و ان الجنه حق و النار حق و ان الساعه آتیه لاریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور.
یا علی انا فاطمه بنت محمد ص زوجنی الله منك لاكون لك فی الدنیا و الاخره - انت اولی لی من غیری حنطنی و غسلنی و كفنی باللیل و لا تعلم احداً و استود عك اللّه و اقرء علی و لدی السلام الی یوم القیامه
[13].
ترجمه ساده آن این است: این وصیت فاطمه - سلام الله علیها - دختر رسول الله است. و او شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد - صلی الله علیه و آله - می دهد و گواهی می دهد كه بهشت و دوزخ حق است و قیامت آمدنی است در آن شك نیت و خداوند همه آنها را كه روزی در قبر می خوابند مبعوث می گرداند.
ای علی من فاطمه دختر پیامبرم، خدای مرا به همسری تو در دنیا و آخرت مفتخر گردانیده - توبه من سزاوارتر از دیگرانی مرا شب غسل ده و كفن و دفن كن و احدی را بر آن مطلع مساز - با تو خداحافظی كرده، و به فرزندانم را تا روز قیامت سلام می فرستم.
ساعت قبل از شهادت
قبل از شهادت، خود را نظافت و شستشو كرد. به اسماء گفت آبی بیاور كه غسل كنم، كمكم كن كه لباسم را عوض كنم غسل كرد و لباس تازه تری پوشیده به سوی قبله خوابیده و پارچه ای بر روی خود كشید. به اسما گفت مدتی درنگ و آنگاه مرا صدا كن. اگر جواب ندادم بدان از دنیا رفته ام و برو علی را خبر كن
[14].
در وسط اطاق، او در بستر بود و در اندیشه فرزندان خردسال، تنهائی امام علی - علیه السلام -، دور نمای آینده نسل و ذریه خود در شهادت و مسمومیت و سرگرم دعا كه خدا و ندا: را برای من چنان كن كه وقتی بر من وارد می شود گوئی محبوب من است كه از سفر برگشته و من دیده براهش داشته ام... خداوندا آنگاه كه به خانه قبر درافتادم و تنها و بیچاره و محتاج رحمت تو شدم رحمت و عنایت خویش بر من فرست روشنائی در قبر و ثوابی كه بر مؤمنین وعده فرموده ای بر من نازل گردان، روح مرا در كنار ارواح پاك و جان مرا همدم جانهای صالح و جسد مرا در كنار اجساد مطهر و اعمال مرا در ردیف اعمال مقبوله قرار ده...
كلماتش را در حین شهادت چنین ضبط كرده اند: السلام علیك یا جبرائیل السلام علیك یا ملائكه ربی الیك ربی لا الی النار، الی رحمتك لا الی غضبك، رضاك رضاك...
فاصله اش با وفات پیامبر
در فاصله زمانی شهادت او با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این فاصله ها ذكر شده: 40 روز، 45 روز، 2 ماه، 6 روز، 72 روز، 75 روز نوشته اند و این فاصله اخیر مورد تأكید مورخان شیعه است مثل ابن شهر آشوب و كلینی در اصول كافی.
گروهی 83 روز، 90 روز، شهید اول در كتاب الدروس 100 روز، صحیح بخاری 6 ماه، و برخی هم 8 ماه نوشته اند در كل كمترین مدت 40 روز
[15] و بیشترین مدت 8 ماه است.[16]
بهمین علت درباره تاریخ وفات او هم اختلاف نظر است برخی آن را سیزدهم جمادی الاولی، گروهی سوم جمادی الاخر نوشته اند، تاریخ های دیگر سوم ماه رمضان، بیستم جمادی الثانی، سیزدهم ربیع الاول و... نوشته اند كه دو سند اول مهمتر است.
اما سنش در حین وفات بصورت مشهور 18 سال و 2 ماه نوشته اند در حالیكه كلینی و طبری 29 سال، مجلسی و زبیر بن بكار 30 سال، برخی از علمای عامه 28 سال، یعقوبی 23 سال و... نوشته اند در كل هیچكس از 18 سال كمتر
[17] و از 30 سال بیشتر ذكر نكرده است.[18]

 

 

 

 


غسل و كفن


اسماء بنت عمیس گوید فاطمه - سلام الله علیها - سفارش كرده بود كه چون در گذشت كسی جزمن و امام علی - علیه السلام - او را غسل ندهد. در برخی از روایات آمده است كه ام سلمه هم با او همكاری داشت. اسنادها گویند كه حتی عایشه را اجازه نداد كه كنار جنازه اش باشد.[19]
امام علی - علیه السلام - به ام سلمه گفت آب بریزد و آب ریخت و امام علی - علیه السلام - فاطمه - سلام الله علیها - را غسل داد و او را در وسط اطاق رو به قبل قرار داده و كفنش كرد
[20] و امام علی - علیه السلام - فرماید بخدا قسم او را شستم و كفن كردم در حالیكه بدنش پاك و مطهر بود. او پاك بدنیا آمد و پاك از دنیا رفت.
او فرماید به هنگامی كه خواستم سر كفن را ببندم فرزندان را صدا كردم كه بیایند با مادر وداع كنند. زمان فراق رسیده و دیدار بعدی در بهشت خواهد بود. فرزندان بر جنازه مادر حاضر شدند و هر كدام سخنی و مرثیه ای گفتند:
- حسن آمد كه ای مادر پیش از اینكه جان از تنم بیرون رود با من سخنگوی (كلمنی قبل ان تفارق روحی بدنی).
- حسین آمد كه ای مادر پیش از آنكه قلبم ازكار بایستد با من حرف بزن (كلمنی قبل ان ینصدع قلبی فاموت).
- زینب آمد كه یا رسول الله هنوز لباس عزای تو بر تن داریم و...
- امام علی - علیه السلام - فرمود ای دختر پیامبر چگونه خود را تسلی دهم.
- و هم او فرمود خدای را شاهد می گیرم كه دستهای فاطمه - سلام الله علیها - از كفن بیرون آمد بچه هارا در بغل گرفت و بسینه چسبانید (الی اشهد الله - انهاقد حنت و انّت و مدّت یدیها و ضمتها الی صدرها بكیا).
- در این هنگام ندائی از آسمان برخاست كه یا علی فرزندان را از روی سینه مادر بردار، بخدا سوگند كه فرشتگان آسمان را بگریه انداختند (و اذا بهاتف من السماء ینادی یا اباالحسن ارفعهما فلقد بكیا و الله ملائكه السماوات فقد اشتیاق الحبیب الی المحبوب)
[21]
دفن حضرت فاطمه - سلام الله علیها -
مردم در كنار خانه حضرت فاطمه - سلام الله علیها - منتظر جنازه بودند - ابوذر به آنان اعلام كرد كه حركت جنازه به تأخیر افتاد. مردم پراكنده شدند و ابوبكر خبر نیافت تا بر جنازه اش حاضر شود
[22]. در تشیع او عمار، مقداد، عقیل، زبیر، سلمان، ابوذر، حذیفه و... بودند.[23] و حضرت فاطمه - سلام الله علیها - را در تاریكی شب و در سكوت دفن كردند. [24]
در دفنش غوغائی برخاست، همه می گریستند، امام علی - علیه السلام - فرمود فاطمه جان راحت شدی، سلام ما را به پدرت برسان...، در حین دفن خواست، حضرت فاطمه - سلام الله علیها - را داخل قبر كند، خطاب به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - السلام علیك یا رسول الله عنی و عن ابنتك النازله بك و السریعه اللحاق الیك...سلام من و دخترت را كه بر تو مهمان می شود بپذیر كه چه زود به تو ملحق شد... لقد استرجعت الودیعه و اخذت الرضینه،
[25]... و دیعه ای كه در نزد من داشتی برگردانده شد، و گروئی و امانت تو پس داده شد...
اما حزنی فسرمد، و اما لیلی فمستهد...اندوهم پایان ندارد، شبم هرگز صبح شدنی نیست... تا روزی كه مرگم فرا رسد و در كنار تو قرار گیرم... امام علی - علیه السلام - از دفن فارغ شد، برخاست كه برود، اما احساس كرد توان قلبی آن را ندارد كه ای وای من خود فاطمه - سلام الله علیها - را بدست خویش به خاك سپردم؟ یكباره دچار اندوه شد و به كمك دو ركعت نماز خود را آرامش و سكون بخشید كه قرآن فرمود: و استعینوا بالصبر و الصلوه و انهالكبیره الا علی الخاشعین
[26].

 

 

 

 


اما قبرش


اینكه قبر او در كجاست نظرات مختلفی در این زمینه وجود دارد، حق این است كه حضرت فاطمه - سلام الله علیها - خود خواسته بود كه قبرش مخفی باشد تا سندی برای اعتراض او در عرصه جهان باقی بماند. اما مجلسی و صدوق قبر او را در خانه اش می دانند و آن را صحیح ترین خبر می شناسند: (ان الا صح انهامدفونه فی بیته)[27].
بسیاری ازاهل سنت باستناد این سخن پیامبر كه فرمود بین قبر و منبرم باغی از باغهای بهشت است ما بین بیتی و منبری روضه من ریاض الجنه
[28].
می گویند قبر او در همان محل است. گروهی قبر او را در بقیع می دانند و ابن جوزی آن را در كنار خانه عقیل... و حق این است كه به هیچكدام از آنها نمی توان اعتماد كرد، آنچه كه عرضه می شود در حد یك استحسان عقلی است.

 

 

 


امام علی - علیه السلام - بر سر مزاش


وضع حال امام علی - علیه السلام - و زمزمه هایش در كنار مزار یارش مشخص است از چه قبیل خواهد بود. زیرا تاریخ انس و صفا را بمانند انس و صفای علی - علیه السلام - و فاطمه - سلام الله علیها - نمی شناسد جز در رابطه با پیامبر و خدیجه. و طبیعی است كه از دست دادن حضرت فاطمه - سلام الله علیها - برای او گران است روزی از مشتی خاك برداشت و گریان شد، اندوهی شدید بر او غالب آمد، روی به مرقد پیامبر كرد و چنین زمزمه نمود:
- جانم فدای جگر كوشه پیامبر كه میراثش تباه شد، بعد از رحلت پیامبر حرمت او را در هم شكستند، او به خواسته خود نائل آمد، اما نزار و خسته، فقدان پدر توانش را كاست و اشك از دیدگانش جاری ساخت شبانه به خاك سپرده شد و هیچكس دیگر او را ندید...
[29].
ای كاش این جان دردمند همراه با نفس هایم ازسینه برون می رفت نفسی علی زفراتها محبوسه - یا لیتها نخرجت مع الزفراتی) پس از تو چیزی برای زندگی نیست گریه ام برای این است كه زندگیم پس از تو طولانی شد «لا خیر بعدك فی الحیوه و انما ابكی مخافه ان تطول حیاتی».
و فرمود اگر از سر كویت برمی خیزم بدان خاصر نیست كه از ماندن در كنارت خسته و ملول شده ام و اگر میمانم بدان خاطر نیست كه به وعده خدا به صابران بدگمانم...
[30].
سلام بر پیكر نحیف تو ای فاطمه، سلام بر بدن كبود وتازیانه خورده ات، سلام بر جنازه ات كه رسواگر شكنجه خصم است و سلام بر قبر پنهانت كه سند اعتراض است.

 

 

[1] . سوره زمر، آیه 30.
[2] . الوافی بالوفیات ج 5، ص 347.
[3] . لسان المیزان، ج 1 ، ص 268.
[4] . بحار، ج 43 ، ص 170.
[5] . تلخیص الشافعی، ص 415.
[6] . نهج البلاغه.
[7] . بررسی تاریخ عاشورا.
[8] . مناقب، ج 3، ص 362.
[9] . روضه الواعظین.
[10] . همان - و نیز ناسخ، ج 4 ، ص 1609.
[11] . احتجاج طبرسی، ص 59 .
[12] . بحار، ج 43، ص 178.
[13] . بحار،ج 43 ، ص 214.
[14] . كشف الغمه.
[15] . بحار، ج 43 ، ص 191.
[16] . الاستیعاب، ص 749.
[17] . مناقب ابن شهر آشوب.
[18] . مجلسی در بحار.
[19] . طبقات الكبری، ج 8، ص 18.
[20] . وفاه فاطمه الزهرا(س)، ص 77.
[21] . فاطمه الزهرا(س)، رحمانی، ص 538.
[22] . صحیح بخاری، ج 5 ، ص 177.
[23] . روضه الواعظین، ج 1، ص 151.
[24] . مناقب، ج 3، ص 363.
[25] . نهج البلاغه.
[26] . سوره بقره، آیه 45.
[27] . بحار، ج 43 ، ص 188.
[28] . صحیح مسلم.
[29] . الزهراء(س)، ص 188
[30] . كشف الغمه، ص 127.



در امان بودن پیامبر صلوات الله علیه از خطا

 

بسم رب الحق

 

در امان بودن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا

مناظره شيخ مفيد با سني فقيه نما



روزی شیخ به خانه شریف بغداد (ابو عبدالرحمن محمد بن محمد بن طاهر) رفت، فقیه نمایی از اهل سنت در مجلس حاضر بود. پس روی سخن به جانب شیخ نموده و پرسید:
«آیا این مطلب صحیح است كه شیعه عقیده دارد كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا و سهو در امان و محتاج به افراد رعیت نیست؟»
شیخ مفید گفت: «بلی. ما را عقیده چنین باشد».

 

 

 

 

 


پرسید: پس چرا خداوند او را به مشورت امر نموده است، آن جا كه فرموده: «و شاوِرْهُم فِی الأمرِ»
[1] بدیهی است كه اگر محتاج به مشورت نباشد، هرگز خداوند او را با چنین آیه‌ای خطاب قرار نمی‌دهد.»
شیخ مفید گفت: «امر پروردگار، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به مشورت، مسلتزم احتیاج پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به افراد نیست و معنای امر به مشورت این نباشد كه چون نیازمندی، مشورت كن، بلكه معنا این است كه با آنان شورا بنمای نه این كه عمل كن تا طرز فكر آنان با افكار تابناكت تقویت شود و گواه این معنا، ادامه همان آیه است كه فرموده:
« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛
[2] هر زمان عزم كردی توكل بر خدای كن.
مرد سنی پرسید: فائده مشورتی كه توأم با عمل نباشد چیست؟
شیخ در جواب گفت: مشورت به خودی خود یا از لحاظ انس و الفت میان مسلمین و یا وسیله تقویت روحیه آنان با افكار عالیه و بلند پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و یا برای امتیاز دادن میان افراد منافق و مؤمن است. (كه از آرای ابراز شده، روحیه هر كدام به دست می‌آید). بنابراین مشورت كردن پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از روی احتیاج نبوده تا با عقیده ما سازگار باشد.

 

[1] . آل عمران، 159.
[2] . همان.